حکایت مسجدی که دروپیکر نداشت
میگویند مردی از کنار مسجدی میگذشت. چشمش به مردمانی افتاد که روی پشتبام مسجد، مشغول خریدوفروش بودند. کمی تعجبکرد، نزدیکتر رفت، دید از این هم بدتر، کاسبها همه یهودیاند. بههمینسبب، خواست به سراغ امامجماعت مسجد برود و از باب امربهمعروف ونهیاز منکر، تذکری به او بدهد، باشد که مقبول درگاه حق افتد. چون خواست داخل مسجد شود، دید که مسجد دروپیکر هم ندارد، و به نظر میرسید که درهای آن از جاکندهشدهاند. داخل صحن مسجد که رفت، با صحنهای جالب روبهرو شد. مردی مدام سعیداشت، پرتو ادرار خود را به طاق مسجد برساند. بهتزده، نزد امامجماعت، عالم بزرگوار مسجد شتافت. دید که نزدیک ایشان هم کثافتی عظیم هست.
پرسید: "حاج آقا چرا پشتبام را به یهودیها اجارهدادهاید؟"
فرمودند: "ما نیز باید بالاخره ارتزاق کنیم. از یهودیها اجارهمیگیریم. ولی البته ما دست به آنها و کتابهایشان نمیگذاریم، که مبادا خداینکرده نجسشویم."
پرسید: "حاج آقا چرا مسجد در ندارد؟"
فرمودند: "در را عتیقه تشخیص دادند و ما دیدیم بهدرد ما که نمیخورد و از مصادیق بتپرستی هم هست و بههمیندلیل، آنرا سپردیم به اهل دنیا و از خیرش گذشتیم."
پرسید: "حاج آقا! حکایت این آقایی که سمت چپ ایستاده چیست؟"
فرمودند: "این یکی خیلی ادعایش میشد و میخواست جای مرا در امامتجماعت این مسجد بگیرد. من به او گفتم، تنها در صورتی این حکم را به تو واگذارمیکنم، که بتوانی به طاق این مسجد بشاشی. از آن روز به بعد، او مدام تلاش میکند، که به این امر نائلآید و برایم جالب است که، منصرف همنمیشود."
گفت: "حاج آقا! حکایت این کثافتها چیست؟"
حاجآقا فرمودند: "همین پیشپای تو هنگامهی نماز اوّلوقت رسید، و دیدم به شدت مرا قضای حاجت است و چنانچه به آن بپردازم، ثواب نماز اوّلوقت را ازدستخواهمداد. این بود که همینجا قضایحاجت کردم و تیمم؛ و سپس به نماز ایستادم، که الحمدلله نماز باحضور قلب و معنویی هم برگزارکردیم."
پرسید: "حاج آقا چرا پشتبام را به یهودیها اجارهدادهاید؟"
فرمودند: "ما نیز باید بالاخره ارتزاق کنیم. از یهودیها اجارهمیگیریم. ولی البته ما دست به آنها و کتابهایشان نمیگذاریم، که مبادا خداینکرده نجسشویم."
پرسید: "حاج آقا چرا مسجد در ندارد؟"
فرمودند: "در را عتیقه تشخیص دادند و ما دیدیم بهدرد ما که نمیخورد و از مصادیق بتپرستی هم هست و بههمیندلیل، آنرا سپردیم به اهل دنیا و از خیرش گذشتیم."
پرسید: "حاج آقا! حکایت این آقایی که سمت چپ ایستاده چیست؟"
فرمودند: "این یکی خیلی ادعایش میشد و میخواست جای مرا در امامتجماعت این مسجد بگیرد. من به او گفتم، تنها در صورتی این حکم را به تو واگذارمیکنم، که بتوانی به طاق این مسجد بشاشی. از آن روز به بعد، او مدام تلاش میکند، که به این امر نائلآید و برایم جالب است که، منصرف همنمیشود."
گفت: "حاج آقا! حکایت این کثافتها چیست؟"
حاجآقا فرمودند: "همین پیشپای تو هنگامهی نماز اوّلوقت رسید، و دیدم به شدت مرا قضای حاجت است و چنانچه به آن بپردازم، ثواب نماز اوّلوقت را ازدستخواهمداد. این بود که همینجا قضایحاجت کردم و تیمم؛ و سپس به نماز ایستادم، که الحمدلله نماز باحضور قلب و معنویی هم برگزارکردیم."



<< Home