Thursday, October 13, 2005

عدالت، فیض، شریعت و ایمان

مسئله‌ی "عدالت" و "فیض"، اساسی‌ترین اختلاف آیین‌های "مسیحیّت" و "یهودیّت" است. البته وقتی بحث از عدالت و فیض می‌کنم، مقصودم همان مفهومی است که در این دو دین برای عدالت و فیض قائل شده‌اند.

"عدالت" در یهودیّت (و به تبع آن مسیحیّت که از دل یهودیّت برآمده است)، مفهومی گسترده و وسیع دارد، و به معانی گه‌گاه گوناگونی به کار می‌رود. امّا غالبا به کلیّه‌ی اعمال صواب و نیکوی آدمی و یا کلیّه‌ی نیکویی‌ها اطلاق می‌گردد. نمونه‌های مؤیّد این مطلب در کتاب مقدّس زیاد است و در باور عمومی مسیحیان و یهودیان نیز این امر دیده می‌شود. این‌جا به یک مثال کوچک و دم‌دست بسنده می‌کنم.

"بلکه شریران در محکمه و گناه‌کاران در جماعتِ عادلان نخواهند ایستاد. زیرا که خداوند راه عادلان را پسندیده است امّا راه شریران ضایع خواهد شد." مزامیر داود- مزمور اول- آیه‌ی 5 و 6

"فیض" اما مفهومی است که نزدیک‌ترین معادل آن در اسلام را می‌توان "تکفیر" دانست.[1]

در مسیحیّت (به خلاف یهودیّت که اساسی‌ترین گامهای دینی در آن را اجرای شریعت یا همان عدالت‌نمودن تشکیل می‌دهد.‌)، اساسی‌ترین خواسته‌ی یک مسیحی و مقصود او از زندگی در این عالم یافتن "ایمان" است. امّا پیروان مسیح بر این عقیده‌اند، که آدمی هرگز به عدالتِ خویش قادر نخواهد بود ایمان خداوند را بدست آورد و همه‌ی کردار آدمی را در این جهت می‌دانند، که مگر دل خداوند را رحمی آید و به فیض خویش متاع ایمان را به آنها عطا فرماید. البته این طرز نگرش اختصاص به دسته‌ی خاصی از مسیحیان دارد که معتقد به گفتارهای پولوس و بخشش عمومی گناهان در صلیب عیسی مسیح هستند.

به گمان من تفاوت بارزی که در این دو گرایش دینی دیده می‌شود در همین "ایمان‌محوری" و "شریعت‌محوری" آن‌هاست. مسیحیّت قرون وسطایی نیز مسیحیّتی شریعت‌محور(و بیشتر مطابق دیدگاه پطرسی) بوده‌است.

امّا مگر تفاوت میان یک دین شریعت‌محور و یک دین ایمان‌محور در چیست؟
به گمان من تفاوت در آنجاست که، با رویکرد به مدرنیته، مدام از تعلّق خاطر افراد به دین شریعت‌محور کاسته‌می‌شود. این در حالی است که در مورد ادیان ایمان‌محور چنین واکنشی اتفّاق نمی‌افتد. و بدین لحاظ کارکرد دین در جامعه‌ی دارای دین "ایمان‌محور" محفوظ می‌ماند. این در حالی است که در جامعه‌های واجد دین "شریعت‌محور" هر چه سیر به سوی مدرنیته شتاب می‌گیرد، با فاصله گرفتن افراد از تدیّن، بنیان‌های اخلاقی موجود در جامعه در هم می‌ریزد و بدین شکل ایجاد بحران اخلاقی از دو جهت مشکل را افزون می‌کند. نخست فزونی‌بخشی بی‌نظمی و دیگر جلوگیری از تداوم "متجدّدسازی". (اینجاست که واکنش تعادلی می‌شود و البته چه تعادل قاراشمیشی، نه پیش می‌رود و نه پس‌برمی‌گردد!)

در امریکا 82 درصد از مردم خود را متدیّن می‌دانند. این رقم در انگلستان 55درصد، در آلمان 54درصد، و در فرانسه 48درصد است.[2] به نظر من صرف این‌که یک فرد با وجود همه‌ی جلوه‌هایی که از دنیای مدرن بر شخص خود احساس می‌کند همچنان خود را متدیّن بداند، به خوبی می‌تواند پایبندی اخلاقی جامعه را سامان بدهد. متحقّق ساختن این امر از نظر من تنها در دینی میسّر است، که شرایط دین‌داری را بیش از تاکید بر شریعت بر ایمان استوار سازد. و باز به گمان من تاکید بر فیض به جای عدالت، اساسی‌ترین رویکرد در ایمان‌محور نمودن تدیّن است.

----------------------------------------------------------------------------
[1] البته در تکفیر، یک‌سری اعمال ناصواب پاک می‌شوند و به جای آن‌ها اعمال صوابی در پرونده‌ی اعمال آدمی ثبت می‌گردد، و این با دیدگاهی که در مفهوم فیض مطرح می شود البته متفاوت است، چه در مفهوم "فیض"، اعطایِ "ایمان" و "قوّتِ روح" با وجود خطاهایِ بسیار ِ آدمی که به او این فیض تعلّق می‌گیرد، بیش از هر چیز مورد نظر است. امّا به هر روی فیض و تکفیر مفاهیمی تقریبا مشابه هستند. درباره‌ی فیض، سخنان شائول‌(پولوس رسول) خصوصا در رساله‌اش به رومیان، مؤیّد این نظر است.
[2] این آمار از کتاب زیر اخذ شده است:
مسیحیْت صهیونیست و بنیادگرای آمریکا، رضا هلال(نویسنده‌ی مصری)، ترجمه‌ی علی جنّتی، نشر ادیان.
(The Zionist and Fundamentalist Christianity of America, Reza Hela,Second Edition,2001l)