جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

مرده‌شور این حکایت را ببرند

یکی از دوستای دوره‌ی فوق لیسانس‌ام یکروز تلفن کرد و گفت که کار خوبی در تهران پیدا کرده و آنجا به او گفته‌اند که برای مصاحبه بیاید و از من خواست که با هم برویم. من اول خیلی دست‌دست کردم، ولی بعد گفتم خوب یک مصاحبه است. فوق‌اش نمی‌روم، اگر خوش‌ام نیامد.
رفتم اصفهان و تا ساعت ده یازده باهم می‌گشتیم و من مدام می‌گفتم که دیگر هیچ‌چیزی توی این دنیا نیست که دل‌ام را بهش خوش کنم. هیچ چیزی نیست که واقعاً دوست‌اش داشته باشم. از هیچ کاری احساس خوشایندی ندارم. و از بیکاری که اصلاً. تا نیمه‌های شب مدام چرت و پرت برای‌اش می‌گفتم.
صبح که تهران رسیدیم، حال و روزم کمی به‌تر بود. گفتم: "به جز این می‌خواهم سری هم به تربیت‌معلم بزنم. خدا کند این مصاحبه‌شان تا قبل از 10 تمام شود، تا بتوانم در تربیت معلم، احسان ملکیان را ببینم."
شکل و شمایل شرکتی که می‌گفت، خیلی مخوف بود. بیش‌تر هم به خوابگاه می‌ماند تا شرکت. گفتم حتماً این‌ها برای پیشرفت کار و توسعه‌ی چابک و از این حرف‌ها، این‌قدر خودمانی هستند و با زیرشلواری آنجا می‌گردند. یکی دیگر از دوستان فوق‌لیسانس‌ام هم آنجا بود و به این خاطر خیلی خوشحال شدم، چون این جور کار کردن را خیلی دوست دارم.
به هر جهت آن دو تا من را با خودشان به اتاق مصاحبه بردند.
صحبت‌های عادی بود بین من و آن دو تا "دوست". البته وقتی دوست‌ام از من خواست موبایل‌ام را خاموش کنم، اولین جرقه‌ی شک در ذهن‌ام زده شد. آقای مصاحبه کننده تشریف آوردند و نخستین سؤال‌شان این بود که در مورد "نتورک مارکتینگ" چیزی شنیده‌اید؟ با تعجب گفتم: "بله من تجارت الکترونیک در دوره‌ی فوق لیسانس خیلی کار کرده‌ام." بُهت برم داشته بود که دومین سؤال همه‌ی ذهن‌ام را فرو ریخت.
"از گلدکوئست چیزی شنیده‌اید؟"
"بله دو بار تا حالا پرزنت شده‌ام."
نگاهی سرزنش‌آمیز به دوست‌ام انداختم.
پرزنت‌گرِ بسیار پررو، فرمودند که احتمالاً خوب پرزنت نشده‌اید و من سعی می‌کنم در اینجا شما را درست پرزنت کنم. نگاهی حسرت‌بار به آن دو دوست انداختم. و او شروع کرد. و من درحالی که خودم را کاملاً متوجه به سخنان او نشان می‌دادم و سعی می‌کردم اگر سؤالی کرد بتوانم جواب بدهد، در آن لحظات به هزاران چیز فکر می‌کردم.
بیش از همه به سخنانی که در مصاحبه‌ی نراقی با اکبر خوانده بودم. به اینکه بعداً چه لحظاتی با آن دو دوست خواهم داشت. به اخلاقی که گلدکوئست در همان اوان ورودش در خوابگاه‌مان در دوره‌ی دانشجویی (دوره‌ی لیسانس) راه انداخته بود. اخلاقی خاص که نمونه‌اش را پیش از ورود گلدکوئست، فقط در دو نفر دیده بودم.

مصاحبه که تمام شد، پرسید سؤالی نداری؟ گفتم نه قربان‌ات، کاملاً افتاد. او رفت و آن دو ماندند و من مدام به آن دوستی که مرا از اصفهان تا آنجا آورده بود نگاه می‌کردم. نگاهی پرسشگر، که خودش هم می‌فهمید چرا اینگونه است. هیچ جوری هم ول‌کنِ معامله نبودند. تا ایستگاه گلشهر مدام حرف می‌زدند. همان‌جا بود که مصاحبه را از توی کیف‌ام در آوردم و به آن‌ها دادم. گفتم گولدکوئست را نمی‌بخشم، چون رابطه‌ی من-توی ما را، به من-آن تبدیل کرد. همه کار کردم که خلاص شوم و لکن ممکن نبود. دست آخر گفتم: "از بعد ایستگاه گلشهر اگر حرفی درباره‌ی این زدید، دیگر نه من و نه شما." آن‌ها هم از همان جا برگشتند.
ظهر احسان ملکیان را که دیدم، یکراست به خانه برگشتم و آن قدر سرم درد می‌کرد که اصلاً نفهمیدم چه طور برگشتم. فقط حرف‌ "اسماعیل دولابی" (که قبل‌تر توی شبکه‌ی چهار دیده‌بودم و فقط یک نکته از سخنان‌اش جالب به نظرم آمد) بود که کمی توی اتوبوس تسکین‌ام می‌داد.

دو روز بعد، توی خانه نشسته بودم که صدای زنگ در را شنیدم. در را که باز کردم، آن دو تا بودند. یا حضرت عباس، این گولدکوئست با این‌ها چیکار کرده؟ از تهران یک‌کاره پا شده‌اند تا در خانه‌ی ما آمده‌اند، که بیا. به خاطر دوستی‌مان وظیفه داریم به تو بگوییم که بیا.
مرده‌شورت را ببرند که همه چیز رفاقت را از آن گرفته‌ای. مرده‌شورت را ببرند گولدکوئست.
"آقای د. ت. حرف‌هات تمام شد؟"
"الان بله ولی حکایت همچنان باقی‌است."
مرده‌شور این حکایت را ببرند که کاش یک لحظه‌ی دیگر هم برای من وجود نداشت.

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

مطمئن نیستم

پارسال، همین روزها بود که "خوش‌چهره" به اصفهان آمده بود. یادم می‌آید چیزی هم درباره‌ی آنچه گفت نوشته بودم و در کنار سخنان او، به سخنان دو تا از اساتید دانشکده‌ی اقتصاد اینجا، که در کنار او به بحث و تبادل نظر پرداختند، اشاره کرده بودم: "ادیب" و "دلالی‌اصفهانی".
در این میان، حرف‌های آن روز دلالی‌اصفهانی برای من غریب می‌نمود. من هرگز نظریه‌پردازی ندیده بودم که شکل و طمطراق گفتارش دانشورانه باشد و در عین حال، گفتار رایج روشنفکران اقتصادی را نپذیرد. او حتا با بدیهیاتی که ما، به عنوان عوام‌الناسِ دور از علم اقتصاد، آن‌ها را پذیرفته ایم، مخالفت می‌کرد.
یکی از چیزهایی که دلالی با آن مخالفت کرد، رویه‌ی کنترل جمعیت بود. او آشکارا با کنترل جمعیت مخالفت کرد و نظرات مالتوس، که از نظر او منفی‌گرا هستند، را جزو نظریه‌های مغلوب اقتصادی دانست. او می‌گفت که اغلب نظریات اقتصادی نسبت به جمعیت مثبت‌گرا هستند و موافق افزایش نرخ جمعیت.
من که از اساس با این علم و حدود و ثغورش بیگانه‌ام و درست نمی‌توانستم و نمی‌توانم بفهمم که منظور او چه بود. ولی برای‌ام جالب بود که او به عنوان یک دکترای اقتصاد، با کاهش نرخ رشد جمعیت مخالفت می‌کرد. برای‌ام جالب بود که او، با کراوات و بدون ریش، رویه‌ی دولت جدید را در تشویق ازدواج، تقبیح فساد اداری و تلاش برای کاهش نرخ بهره، قابل تقدیر می‌دانست.

سخنان این چند روز رئیس‌جمهور، درباره‌ی جمعیت و زنان و...، که در مورد آن‌ها زیاد شنیده‌ایم و خوانده‌ایم، در ادامه‌ی سخنان آشفته و بی‌نظم‌وسیاق او و همکارانش، تنها می‌تواند عامل افزایش بی‌نظمی و آشفتگی جامعه و ازهم‌پاشیدگی بیش‌تر آن باشد.
اما خواستم بگویم که بعضی اوقات، نظریاتی به دلیل ضعف نظریه‌پردازان و یا گویندگان‌شان مورد تقبیح و عدم پذیرش قرار می‌گیرند. گاهی هم دلایل مناسبی برای یک نظر ذکر نمی‌شود. با این حال همه‌ی این‌ها دلیل نمی‌شود، که بی‌چون و چرا نظریه‌ی مخالف پذیرفته شود و آن نظر مردود انگاشته شود.
در مورد "عدم کنترل شدید جمعیت" نیز، به نظر من می‌رسد که خیلی‌های ما بیش از آنکه مخالفت خود با آن را بر پایه‌ی دلایلی استوار و دقیق نهاده باشیم، به گونه‌ای این امر را بدیهی می‌پنداریم و یا به‌خاطر مخالفت با دین قدیمی‌مان، و در راستای عدم پذیرشِ دیگر جنبه‌های نادرستش، این یکی را هم نادرست می‌پنداریم.
من هنوز نتوانسته‌ام در میان این سیل مخالفت، به این سؤال که: "چرا نمی‌توانیم کیفیت جمعیت را در عین عدم کاهش نرخ رشد آن متعادل نگه‌داریم یا فزونی ببخشیم؟ آیا لزوماً کیفیت‌بخشی به جمعیت با جلوگیری از رشد کمّیِ آن مترادف است؟" پاسخی قابل پذیرش بیابم.

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

آیات شیطانی

خرداد پارسال که ترم آخر لیسانس بودم و تقریباً درسی برای‌ام باقی نمانده بود، با یکی از بچه‌ها که تازه این اواخر فهمیده بودیم چقدر به هم علاقه داریم و هم‌اتاقی او شده بودم، شروع کرده بودیم به خواندن کتاب‌‌هایی که معمولاً در دوره‌ی دانشجویی ما، کسی دنبال خواندن آن‌ها نمی‌رفت. نمی‌دانم از خواندن آن‌ها چه قصدی داشتیم، ولی هر چه بود، گرچه احساس خوبی از خواندن آن‌ها و از دست‌دادن فرصت‌ها نمی‌کردیم، ولی در عین حال یک خوشی خاصی نیز به همراه داشت، خواندنِ شان.

البته زیاد ادامه ندادیم. کتاب‌هایی که خواندیم، مثلاً "معراج‌نامه‌ی ابن دیلاق" بود و چیزهایی درباره‌ی "کلاه‌چرکی". داستان‌هایی از صادق هدایت، مثلاً "مردی که نفسش را کشت"، "محلّل"، "لاله"، "گجسته دژ" و داستان‌های معروف‌اش مثل "داش آکل"، "بوف کور" و "سگ ولگرد" و چند داستان دیگر. یکبار هم زدیم به سیم آخر و خواستیم "آیات شیطانی" را بخوانیم.

این کتاب‌هایی که گفتم، خیلی‌هایشان در این جنبه که در جامعه‌ی اسلامی ممنوع یا منفور هستند مشترک بودند و برای من و او که هیچ‌وقت در عمرمان کتاب‌خوان نبودیم و چندان چیزی از دنیای کتاب‌ها نمی‌دانستیم (من که هنوز هم کم می‌خوانم و زیاد به سراغ کتاب نمی‌روم) شاید این یکی از مهم‌ترین عواملی بود که در دورانی که هر دومان حال و وضع روحی خوبی نداشتیم، به سراغ آن‌ها رفته بودیم. البته هیچ‌کدام‌مان نه از اسلام بدمان می‌آمد و نه علاقه‌ی خاصی به پیدا کردنِ احساس شوریدگی بر جماعت مسلمان و معضل دانستن اسلام داشتیم. شوقِ "میوه‌ی ممنوعه خوردن" بود که ما را بدان‌ها ترغیب می‌کرد.
شب‌ها تا پنج صبح بیدار می‌نشستیم و صفحه‌صفحه می‌خواندیم و می‌خواندیم. صبح‌ها هم او می‌خوابید و از اینکه من بلند می‌شوم و تق‌و توق می‌کنم خیلی شاکی می‌شد. این کتاب‌خوانیِ ما تقریباً مقارنِ زمانی بود که در "تربیت‌معلم" دیگر درس خواندن فراموش و جشن‌ها و پایکوبی‌های شبانه، قومیت‌محور یا پایان تحصیلاتی شروع می‌شود.

آیات شیطانی را البته زیاد نخواندیم، ماجرای کلی را من از کتاب نقد مهاجرانی که سال‌های دبیرستان خوانده بودم، تقریباً می‌دانستم و داستان سلمان رشدی هم کشش‌های لازم را (حد اقل برای ما) نداشت. شخصیت‌های‌اش یک‌دفعه زیاد می‌شدند و هر کدام هم برای خود داستانی داشتند و امثال من که ذهن کوچکی دارند را وسط هزارتوی قصه گم می‌کردند. نمی‌دانم کدام داستان تولستوی را یک زمانی قصد کردم بخوانم و به همین دلیل ِ "گم کردنِ خطِ داستان" وسطِ کار رهایش کردم.

به هر حال، این داستان خواندن‌ها، همراه بود با رسیدن بچه‌هایی که در خوابگاه، فیلم هارد-به-هارد می‌کردند –یعنی حدود 100 فیلم را با هم تبادل می‌کردند- و با آمدن‌شان جشنواره‌‌های فیلم-در-کامپیوتر توی اتاق راه می‌افتاد و دیدن افلامِ (فیلم‌های) مختلف شروع می‌شد.
همانند داستان‌ها، من همیشه با دنیای‌ فیلم‌ها بیگانه بودم و چندان اطلاعات جانبی‌ای از اسامی مطرح، اهمیت‌ها و سبک‌هاش نداشتم. هنوز هم ندارم . من فقط فیلم را می‌بینم. و بعد خود فیلم است که به اعماق ذهن‌ام می‌رود و آن را یک‌جورهایی اندکی (و گاهی خیلی) تغییر می‌دهد.

یکی از این فیلم‌ها، فیلمی بود که در آن یک "گاو باز" با "شارون استون" رفیق می‌‌شدند و... و بعد از ماجراهای فراوان که در نهایت آن گاوباز از شارون استون برید و به زندگی جوانمردانه، خانوادگی و انسان‌منشانه‌اش روی ‌آورد، انگار "قدرتِ طبیعی" هم از او بر‌گشت و در همین راستا، در آخر فیلم در جریان یک گاوبازی، گاو او را کشت و رفیق تازه‌ی شارون استون –که اینک او بر انسانیت و پاکیِ نفس شوریده بود- بر آن گاو فائق آمد.

نمی‌دانم چقدر می‌شود گفت که این داستان، به داستانِ آیات شیطانی که در نهایت "جبرئیل فرشته" بدبخت و بیچاره می‌شود و "صلاح‌الدین چمچا" در زندگی پیروز و فائق، شباهت دارد؛ ولی آن روزها به این فکر می‌کردم که «نکند طبیعت واقعاً تنها قدرت خود را بر انسان‌هایی که بر پاکیِ نفس بشورند و منش انسانی را کنار بگذارند ارزانی می‌دارد

هنوز هم نتوانسته‌ام با این گزاره کنار بیایم. خیلی وقت‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که آدم‌هایی که اعتماد به نفسِ فارغ از خدا دارند -البته انواع خاصی از این نوع اعتماد به نفس- در کار خود می‌توانند قوی‌تر ظاهر شوند و نیندیشیدن‌شان قدرت آن‌ها را بیش از آنچه هست به بروز و ظهور می‌رساند.

اصلاً آن جنبه‌ی خدا و آخرت اندیشی به کنار، اساساً گاهی به این نتیجه رسیده‌ام که "نیندیشیدن امری قدرت آفرین است." نمی‌توانم دقیق و روشن بگویم که منظورم از این جمله چیست. اگر بخواهم کمی واضح‌ترش کنم، باید بگویم که منظورم از نیندیشیدن نادیده گرفتن بعضی چیزهایی است که معمولاً خیلی فکر را به خود مشغول می‌کنند. «چیزهایی که هنگامِ فکر کردنِ ایستاده در ورا و خارج ِ "تکاپوی مشغول‌کننده" و درباره‌ی نتایج و ربط و نسبت آن با برون‌اش، ذهن را به خود مشغول می‌دارند.» به نظرم می‌رسد که این اندیشه‌ها از قدرت آدم در بازی می‌کاهند.

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

...

یک لحظه هم نمی‌توانم درست فکر کنم. دارم با دست خودم همه چیز را خراب می‌کنم. آن از هفته‌ی پیش که کاری را که برای خودم، با هزار زور و زحمت جور کرده بودم، زنگ زدم و کنسل کردم. این هفته باز هم جای دیگری قول‌ داده‌ام، اما نمی‌دانم چرا هر بار که صحبت از این کار لعنتی می‌شود، ترس و دلهره این قدر بر من مستولی می‌شود. دیگر اصلاً نمی‌توانم فکر کنم. خصوصاً شب قبل از روز اولِ کار که اصلاً آرامش و آسایش ندارم. امشب بار سوم است که شب اول قبل از کار من می‌شود. می‌دانم که همین روز اول از شدت این دلهره چنان خراب می‌کنم که دیگر خودم هم نمی‌توانم ادامه بدهم. مانده‌ام. یک نه بگویم و خلاص کنم خودم را از این عذاب الیم، یا اینکه بگویم آره و با واقعیات روبه‌رو شوم؟

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

Agility

زمانی نوشتم که درباره‌ی Agile خواهم نوشت، البته اگر تقاضایی وجود داشته باشد؛ اما هیچ تقاضایی وجود نداشت. با این حال دلم نیامد خودم را از نوشتن درباره‌ی آن محروم کنم. و این نمونه‌یِ والایِ در نظر گرفتن سلایق خوانندگان بید! در هر حال، قضا را چه دیدی؟ شاید چشم کسی را گرفت و خوانده هم شد.

درباره‌ی این واژه که این چند ساله‌ی اخیر در دنیایِ نرم‌افزار خیلی مهُم شده، و گویا در خیلی از صنایع دیگر نیز باب شده است، به‌طور خلاصه می‌توانم بگویم که "فلسفه‌ای دارد عکس همه‌ی مفاهیم رسمی‌ای که تاکنون باب بوده و تدریس می‌شده". در زیر اهم وجوه آن، در زمینه‌ی نرم‌افزار، فهرست شده است.

ز تعارف کم کن و...
در دهه‌ی 90 در دنیای نرم‌افزار باب شده بود که توجه عجیبی به مستندسازی شود و بسیاری اساسی‌ترین بخش توسعه‌ی نرم‌افزار را همین مستندسازی‌ها قلمداد می‌کردند. دقت و عظمت یک نرم‌افزار را مستندات آن تعیین می‌کرد، یعنی نوشته‌جاتی که در باره‌ی آن نوشته می‌شود، یا نقشه‌ها و طرح‌های اولیه‌ای که برای آن ارائه می کردند. گاهی این‌ها چنان عظیم و گسترده می‌شدند و به بیراهه می‌رفتند، که روند اجرایِ اصلیِ کار را غیرممکن می‌ساختند. در رویکردِ Agile توجهِ اصلی بر مسئله‌ی ساخت است و مستندات هم تا حدی که واقعاً در ساخت به‌کار بیایند، تهیه و تنظیم می‌شوند. نرم‌افزاری اهمیت دارد که کارکند ونه مستنداتی که دقت زیادی در آن‌ها مبذول شده است. البته این به معنی کار بی‌نظم و بنیاد نیست. مستنداتی که برای نظم‌بخشیدن به کار و پی‌ریزی روند اصولی آن لازم باشند، حتماً باید تهیه شوند.

زود باش
در رویکرد Agile توجه زیادی به آماده‌شدن هر چه سریع‌تر یک محصول قابل ارائه وجود دارد. این محصول به سرعت تهیه می‌شود و بعد در دفعات متعدد مورد ارزیابی و بازبینی قرار گرفته و اصلاح و تکمیل می‌شود. تلاش زیادی می‌شود که هر دوهفته یکبار یا هر یک ماه یکبار، محصولات قابل توجهی تولید شده و قابلیت تحویل کار در هر زمانی وجود داشته باشد. بدین طریق ریسک ناموفق بودن کار تا حد زیادی پایین می‌آید و امکان شکست پروژه بسیار کم‌تر می‌شود.

کمی‌ صمیمی‌تر
یک امر مهم دیگر تلاش برای خارج کردن روابط متقابلِ اعضای شرکت‌ از نظام سلسله‌مراتبی و بنیادِ دستور-اطاعتی، به نظام افقی و بنیاد همفکری-همکاری است. جز این، در رویکرد Agile این افراد هستند که مهم‌اند. آن‌ها هستند که با توانایی‌ها و خلاقیت‌هایشان می‌توانند یک کار را به سرانجام برسانند. در اینجا به عکس راهکارهای قبلی، حرکتِ کاملاً دقیق، بر مبنای یک فرآیندِ از پیش تعیین‌شده، آنچنان اهمیت ندارد. اسلوبِ کلیِ فرآیندِ حرکت، مشخص است، اما جزئیاتِ آن با توجه به موقعیتی که کار با آن روبه‌روست، تعیین می‌شود. علاوه بر این داشتن ابزارهای قوی، عاملی در جهت تضمین موفقیت به حساب نمی‌آیند؛ این افراد قوی، خلاق و حرفه‌ای هستند که موفقیت را تضمین می‌کنند.

تغییرات
سرعت تکنولوژی، مرتباً تکنولوژی‌های مورد استفاده و به تبع آن خواسته‌های مشتری را تغییر می‌دهد. در Agile به تغییرات توجه زیادی می‌شود و تلاش فراوانی، برای اعمال تغییر (بر طبق خواسته‌های مشتری یا تغییرات تکنولوژیکی) در هر مرحله، و به وجود آوردن امکان این تغییر دادن‌ها از قبل، انجام می‌شود.

همکاری به جای مذارکرات قراردادی
بالاخره در این نظام مشتری، طرف مقابل محسوب نمی‌شود و در آن سوی مرز قرار نمی‌گیرد. مشتری و خواسته‌های او والاترین چیزی هستند که باید مورد توجه باشند. خود مشتری نیز در تیم توسعه قرار دارد و از جریان پیشرفت‌ها و مشکلات آگاه است. تلاش مزورانه برای قانع کردن او از راه خالی‌بندی‌های معمول صورت نمی‌گیرد، یعنی لازم نیست که صورت بگیرد.

اگر فرصتی پیش آمد، درباره‌ی مفاهیم دیگری که در این زمینه مطرح است، باز هم چیزهایی خواهم نوشت. برای دسترسی به منابع بیش‌تر طبق معمول به ویکیپدیا می‌توانید مراجعه کنید.

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

بازی بی‌رغبت

«از چیزهای تکراری، هر چه باشد، حالم به هم می‌خورد. تازه حالاست که می‌فهمم، آن‌ها که دانسته درگیر ِ کاری تکراری می‌شوند و برای گذران زندگی‌، راهی جز پذیرش ِ همین زندگی ِ تکراری که چیزی جز مرارت و حس ِ تحقیر ندارد، را ندارند، چه می‌کشند از دست این زندگی.» -از بیانات یک نفر از دوستان

وقتی "بازی ِ* شوق‌آفرین و نشاط‌آور" آدمی، در نظر او خوار و ناچیز می‌شود که:

یا یک بازی بزرگ تر، با نشاط و شوقی جدید، پدید آمده، که پرداختن به آن بازی قدیمی را در نظر خوار و بیهوده ساخته و آلترناتیوی قوی در برابر آن ایجاد نموده است؛ که در چنین حالتی، نتیجه‌ی کار چیزی محتوم خواهد بود.

یا، در زمانی است، که فرد سعی می‌کند، تعمداً خود را نسبت به بسیاری از بازی‌هایی که تا کنون برای او جذاب و دوست‌داشتنی بوده‌اند، بی‌رغبت سازد. در این تلاش تعمدی مرتباً خواستار، خواسته‌ی خود را، از خود، دفع می‌نماید و به عبارتی بازی جذاب برای او در همین جریان ایجاد دافعه صورت می‌گیرد. در این حالت نیز میل به بازی در او قوی است، و به همین خاطر بازی جدید که عبارت از تلاش برای جدایی از بازی قدیمی است، جذابیت فراوانی می‌تواند ایجاد کند و خواستار را، به شدت به خود جذب نماید.

و یا اینکه، میل به بازی به دلایلی که در خود بازی؛ فرد با آن‌ها رودررو می‌شود، در روندی تدریجی خواص جذب‌کننده‌ی بازی را، از آن (بازی) دور می‌سازند. این روند تدریجی، همچنین مانع از به‌وجود آمدن آلترناتیوهای دیگر می‌شود. در مجموع این حالت به سه دسته واکنش کلی منجر می‌شود:

حالت نخست شوریدن در برابر احساس بیهودگی و برون آمدن ناگهانی از خواب غفلت است. فرد شوریده به دلیل برخورداری از خواص "شوریدگی"، این قدرت را در خود دارد که بازی‌ای جدید و جذاب بیابد و امیال فروخفته‌ی خود را به واکنش و غلیان وادار نماید.

واکنش دوم سعی در بازگرداندن تدریجی ِ رغبت و ایجاد دوباره‌ی شور و شوق برای ادامه‌ی بازی، از طرق مختلف است.

و اما واکنش سوم، پذیرش این حالت و ادامه‌ی بازی به شکل بی‌رغبت و بدون انگیزه‌ی کافی است. وقتی بازیگر گریختن از بازی را به دلیل حفظ سابقه، اخلاقاً یا به دلیل اجبارهای اجتماعی یا برای امرارمعاش یا... ناممکن ببیند، حالت سومی که ذکر آن رفت امکان وقوع زیادی دارد. **

* بازی را در اینجا به همان مفهومی به‌کار می‌برم که معمولاً آرش موسوی در نوشته‌های‌اش به‌کار می‌برد. خصوصاً در توپ‌هایی که هر از گاهی در زمین فلسفه شوت می‌کند.
** این تقسیم‌بندی‌ها البته همش کشک بود و من‌درآوردی. اما نکته‌ی مهم اینه که، من تا چند روز پیش با سرعت زیادی داشتم به سمت حالت سوم از شق سوم می‌رفتم.