شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲

آیا حذف سه‌دهک از جمع یارانه‌بگیرها گزینه‌ی مطلوبی است؟

دیروز در برنامه‌ی مناظره درصد بالایی از شرکت‌کنندگان به حذف سه‌دهک ثروتمند از جمع یارانه بگیرها برای جبران کسر بودجه‌ی دولت رای دادند. امروز هم در برخی جراید، در موافقت با این طرح مطالبی نوشته شده بود و گفته شده بود این دولت درصدد است مشکلات را حل کند، نه آن‌که مردم را راضی سازد (نقل به مضمون). اما این راه حل (به نظر من) سه مشکل بزرگ دارد: 1) برآمده از تحلیل درستی نسبت به وضع اقتصادی جامعه نیست. 2) هزینه‌های اجرایی زیادی خواهد داشت. 3) اثرات جانبی‌ای دارد که در دراز مدت به بیماری‌هایِ اقتصادیِ اقتصادِ بیمار ما خواهد افزود.
1)برآمده از تحلیل درستی نسبت به وضع اقتصادی جامعه نیست
سه‌دهک از جمعیت ایران، یعنی بیش از بیست میلیون نفر و یعنی بیش از پنج میلیون خانوار. فکر می‌کنم همه‌ موافق باشیم که ما این تعداد خانواده‌ی ثروتمند در ایران نداریم. شاید گفته شود خانواده‌ای از نظر ما ثروتمند قلمداد می‌شود که این صدو هشتاد هزار تومان در ماه برای او عدد قابل ملاحظه‌ای نباشد. صدوهشتاد‌هزار تومان در ماه می‌شود دو میلیون تومان در سال. یعنی کسی که از این رقم می‌گذرد باید در حدی باشد که دو میلیون درآمد سالانه‌ی کم‌تر برای او رقمی حساب نشود. به نظرتان برای چه کسی این رقم، رقمی حساب نمی‌شود. کسی که پانصد میلیون املاک و مستغلات داشته باشد؟ خانه و مغازه‌ی پدر من چیزی حدود پانصد میلیون تومان می‌ارزد. این رقم معادل داشتن یک خانه‌ی هشتاد متری در منطقه‌ی نارمک است. با مشاهدات من، پدر من و صاحب یک خانه‌ی هشتادمتری در نارمک، جزو پنج میلیون خانوار ثروتمند ایران قرار می‌گیرند. اما برای این خانوارها، رقم یارانه کمک قابل تاملی است و برداشته شدن آن می‌تواند برایشان مشکلات زیادی پدید آورد. همه تصدیق می‌کنیم که درآمد چنین خانوارهایی چیزی حدود یک و نیم میلیون در ماه است و دویست هزار تومان در کنار این درآمد رقم قابل ملاحظه‌ای است که به راحتی نمی‌توان از کنارش گذشت. به نظر من، این تحلیل ثروت ایرانیان را بسیار بیش از آن‌چه به واقع هست قلمداد می‌کند.
2)هزینه‌های اجرایی زیادی خواهد داشت
نکته‌ی دوم این است که برای تعیین سه دهک پردرآمد، نیاز به تحقیقات وسیع و مطالعات آماری زیادی هست. افراد زیادی هستند که در طول چندسال درآمد متغیری دارند و از بالای این خط به پایین آن سقوط می‌کنند و یا از این خط بالا می‌روند. زوج‌های جدیدی که هر روز اضافه می‌شوند در کجای این خط قرار می‌گیرند. خانواده‌های قبلی آن‌ها چه می‌شود؟ چنین طرحی نمی‌تواند تنها به پرداخت‌های مالیاتی اتکا کند. املاک و مستغلات خانواده نیز باید بررسی شوند. بدین‌سان دولت باید کاوش زیادی در بررسی اموال خانوارها به عمل آورد و هزینه‌ی زیادی را صرف این دهک‌بندی کند.
3)اثرات جانبی‌ای دارد که در درازمدت به بیماری‌هایِ اقتصادیِ اقتصادِ بیمار ما خواهد افزود
نخستین اثر جانبی این طرح، از میان بردن شفافیت است. افراد در چنین حالتی انواع روش‌ها را برای گول زدن دولت به کار خواهند برد. علت این است که همان‌طور که گفتم، برای بخش بزرگی از این بیست میلیون، رقم دو میلیون در سال رقم قابل ملاحظه‌ای است. فراموش نکنیم که شفافیت، نیازمند برانگیختن شجاعت افراد در بیان واقعیت و اعتماد به آن‌هاست. هر شاخصی که ما در حذف سه دهک مطرح کنیم، منجر به گرفتاری اقتصاد ما به بیماری دیگری خواهد شد.مشکل دیگر، سوق دادن افراد به سوی خرید یا عدم خرید بعضی کالا‌ها و تنزل دادن کیفیت مصرف در جامعه است. فرض کنید، همانند آنچه در مناظره مطرح شد، بگویند کسانی که ماشین آن‌چنانی دارند نباید یارانه دریافت کنند. در این حالت، فرد اگر حتا بتواند پژو بخرد، پراید خواهد خرید. و این یعنی این‌که ما با طرح خود مروج مصرف کالای بی‌کیفیت شده‌ایم، ادامه‌اش می‌شود تصادف‌های بیش‌تر؛ هزینه‌های درمانی بیش‌تر؛ و هزاران مشکل بزرگ تر. با طرح یک شاخص مصرف در این طرح، ما به نحوه‌ی خرید افراد جهت می‌دهیم، آن هم جهت به سمت مصرف کالای بی‌کیفیت‌تر و بدتر. فکر نمی‌کنم هیچ دولتی بخواهد مردمش را به سمت مصرف بد سوق بدهد. اما راه حل چیست؟ به نظر من، دولت از مردم تقاضا کند خودشان اگر مقدورشان هست، از این طرح انصراف دهند تا کمکی به جیب خالی دولت کرده باشند و راه‌های جیگزین به‌تر را جست‌وجو کند. راه حل جایگزین که هم می‌تواند مشکلات فعلی دولت را حل کند و هم اثرات جانبی مثبتی داشته باشد و فساد را کاهش دهد، افزایش تدریجی قیمت سوخت و دیگر حامل‌های انرژی است. اثر جانبی این یکی، کم شدن قاچاق گسترده‌ی سوخت که به محل اصلی درآمد بسیاری در بنادر و جزایر جنوبی ایران مبدل شده است خواهد شد.

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۲

حجاب

توی سایت‌های اصولگرا و اصلاح‌طلب، تقریباً هر جا بحث حجاب می‌شود، حرف بسیاری از افراد این است که این روش‌ها (گشت ارشاد، گشت نسبت، امربه‌معروف و...) پرهزینه و ناکارآمد هستند و تعجب این است که آن‌ها بی‌خیال نمی‌شوند و هنوز این روش‌ها را ادامه می‌دهند. توصیه می‌کنم این مقاله (+) را بخوانید.
شاید بعد از خواندن آن، شما هم مثل من به این باور برسید که برعکس تصور رایج، این روش‌ها بسیار کم‌هزینه و کارآمد هستند. چه اگر ناکارآمد بودند، در همان ابتدا متوقف می‌شدند. به طور قطع کارآمد هستند که بی‌وقفه ادامه دارند.رضا شاه با سیاست‌های کشف حجاب خود به راحتی توانست باور به پوشاندن صورت را که سال‌های سال در ایران رایج بود برچیند (تنها با سیاستی که ده سال ادامه داشت). امروز دیگر هیچ کسی در ایران از پوشاندن صورت حرف نمی‌زند و اگر حرف بزند، حرف‌ش خریداری ندارد.
سیاست‌های حجاب اجباری هم توانسته‌اند فرهنگ پوشش در ایران را بسیار تغییر دهند و زنان ساکن ایران را از همه‌ی بلاد اسلامی متمایز سازند. مثلاً پوشیدن دامن که در بسیاری از بلاد اسلامی مصداق حجاب است، در ایران بی‌حجابی قلمداد می‌شود. برای این سیاست‌ها تقریباً هیچ هزینه‌ی خاصی صورت نگرفته و بسیاری افراد، در جامعه، خود مروج آن شده‌اند. به همین دلیل، خیلی خوب توانسته پیشرفت کند و به حالت نرمال مبدل شود.
سیاست‌های سخت‌گیرانه، باعث شده‌اند کسی جرات قدم گذاشتن برخلاف آن‌ها را به خود ندهد و هیچ کجا حق طبیعی خود را برای خودش قائل نباشد. این اجباری نمودن حجاب، به کسانی که در قدیم جناح راست و جدیداً اصولگرا نامیده می‌شوند، دست بالا را در عرصه‌ی سیاست و حکومت‌داری می‌دهد. این‌گونه، همیشه آن‌ها برگ برنده‌ای را در دست دارند و می‌توانند مخالفین خود را مخالف دین بنامند و از دکان دین برای سیاست و قدرت خودشان خرج کنند. با این برگ برنده، افراد تحقیر و شخصیت‌شان خُرد می‌شود. همه‌جا احساس بی‌پناهی می‌کنند و همیشه احساس گناه را با خود دارند. احساس گناهی که به آن ها ضعف و به اصولگرا قدرت هدیه می‌دهد

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

عجیب بود

امشب توی اخبار 20:30 شاهد یکی از عجیب‌ترین رویدادها بودم. مصاحبه‌ای در مورد حمله‌ی امریکا به سوریه از مردم گرفته شده بود و نظراتی متفاوت ارائه می‌شد. برخی می‌گفتند حمله می‌کند و برخی می‌گفتند حمله نمی‌کند. خیلی صحنه‌ی عجیبی بود.
روال  معمول نبود.

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۲

بی‌بندوباری

سال‌های آخر دبیرستان ما، دوران اوج دولت اصلاحات بود. یادم می‌آید سر کلاس شیمی پیش‌دانشگاهی یک جلسه بحث مفصلی در مورد درست نبودن کار حکومت کردیم. آقای معلم شیمی از ما خواست نیازهایی که به خاطر آن‌ها از حکومت ابراز نارضایتی می‌کنیم را تشریح کنیم. من گفتم آزادی. گفت راست می‌گویی آزادی. اما تو آزادی چی را می‌خواهی؟ آزادی از چی؟ آزادی برای چی؟و این سوالی بود که من آن موقع پاسخی برای آن نداشتم. با وجود آن‌همه مطلب خواندن از این ور و آن ور، هیچ به این فکر نکرده بودم که، «آزادی برای چی می‌خواهم، برای چه کاری؟» پرسش دیگر آقا معلم این بود که آزادی به معنی بی‌بند‌وباری می‌خواهید؟ و جواب ما این بود که نه. منظور ما از آزادی بی‌بندوباری نیست.پس چه می‌خواهید؟نمی‌دانیم.
یکی از مشکلات بزرگ بسیاری از جوان‌های اصلاح‌طلب آن‌ دوره، به نظر من، همین بود. آن‌ها می‌دانستند که چیزهایی توی این مملکت پیش نمی‌رود. اما نمی‌دانستند منظورشان از آزادی چیست و چنین شعاری دقیقاً چه دردی از آن‌ها را دوا می کند. این بود که در راه آزادی، قدمی از قدم برنمی‌داشتیم. چون، از اساس، نمی‌دانستیم مقصد کجاست.
امروز اما، من، حس می‌کنم که خوب می‌دانم آزادی یعنی چه؟ چه مشکلاتی را دوا می‌کند و وسعت حل کردن مشکلاتش تا کجا را در بر خواهد گرفت.
چند قسم آزادی پایه را برمی‌شمرم:
آزادی این‌که چه بپوشم و چه نپوشم.
آزادی این‌که چه بخورم و چه نخورم.
آزادی این‌که چه بخوانم و چه نخوانم.
آزادی این‌که چه ببینم و چه نبینم.
آزادی این‌که چه بشنوم و چه نشنوم.
آزادی این‌که چه بخرم و چه نخرم.
آزادی این‌که چه بفروشم و چه نفروشم.
آزادی این‌که چه کاری انجام بدهم و چه کاری انجام ندهم
و چندین و چند قسم دیگر آزادی.
همان‌گونه که می بینید، در کشور ما، ما تقریباً در هیچ یک از موارد فوق آزاد نیستیم. قوانینی وجود دارد که محدودیت‌هایی فوق‌العاده بر هر یک از این قسم آزادی‌ها از طرف حکومت و جامعه مقرر می‌کند. اگر از اصلاح‌طلب‌ها در آن سال‌ها می‌پرسیدید مقصودتان از آزادی، برداشتن کدام‌یک از این قید و بندهای قانونی، حکومتی و یا اجتماعی است، پاسخ‌شان به طور معمول و پس از آوردن نمونه‌ها، هیچ‌کدام بود. آن‌ها هیچ یک نمی‌پذیرفتند این‌که یک حکومت، شهروندانش را ملزم کند چیزی را نبینند یا نخوانند یا نشنوند، عین زورگویی و تحقیر آن‌هاست. هرگز نمی‌پذیرفتند، با این قوانین، حکومت در واقع افراد جامعه را کودکانی فاقد شعور لازم فرض کرده‌، که خود نمی‌توانند تشخیص دهند که، چه ببینند و چه نبینند، چه بخوانند و چه نخوانند، چه بشنوند و چه نشنوند.
بسیاری از اصلاح‌طلبان معتقد به سانسور، معتقد به محدودیت ماهواره، معتقد به مقررات پوشش، معتقد به گزینش و معتقد به نرخ‌گذاری دولتی بودند. هنوز هم تعداد معتقدین به لزوم وجود این مقررات در بین ما کم نیستند.
به گمان من، آزادی برخلاف آن‌چه، آن‌ها سال‌ها جا انداختند، دقیقاً به معنای بی‌بندوباری است. یعنی عدم وجود «بند» و «بار» در ساحت‌های رفتار انسانی. یعنی این‌که ما (حکومت)، شهروندان را عاقل فرض کنیم و برای عقل آن‌ها احترام قائل باشیم و کنترل این‌که، چه ببینند، چه بخوانند، چه بشنوند، چه بخورند، چه بپوشند، چه انجام دهند و امثال این‌ها را به خود آن‌ها بسپاریم. یعنی وقتی می‌دانیم، ماهواره وسیله‌ای دارد به نام کنترل، که خود فرد می‌داند آن را روی چه کانالی قرار دهد و خود فرد این کنترل را بر روی حس بصری خود دارد که چه چیز را ببیند و چه چیز را نبیند، خودمان را در تعیین آن‌که او چه ببیند، شایسته‌تر از خود او ندانیم.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۲

دردسری به نام هلال شیعی

این روزها تقریبا در هر محفلی بحث حمله‌ی امریکا به سوریه مطرح می‌شود. تردید زیادی پیرامون ابعاد مختلف مسئله وجود دارد و حق دخالت بشردوستانه، که امریکا، به واسطه‌ی آن خود را محق می‌داند در این میانه مداخله کند بسیار مورد بحث و مناقشه قرار گرفته است.
هدف از این بحث‌ها هم اغلب اقناع افکار، در جلوگیری از وقوع جنگی دیگر است و این بحث‌ها از این منظر اهمیتی این‌چنین یافته.در مورد حق دخالت بشردوستانه، یک گفت‌و‌گوی بسیار خوب در برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی فارسی سه سال پیش انجام شده که در آن این بحث از ابعاد مختلف، مورد بررسی قرار گرفته است (+).
آرش نراقی هم زمانی به این موضوع پرداخته بود و آن را از منظر فلسفه‌ی اخلاق مورد مطالعه قرار داده بود (+). بعضی اوقات عقل سلیم واقعاً حکم به دخالت می‌کند. مثل نسل کشی توتسی‌ها در رواندا و بوروندی که یک میلیون کشته در نزدیک به صد روز به جای گذاشت و هیچ ابرقدرتی هم در آن دخالت نکرد.
مشکل اینجاست که اکثر کشورها دخالت خشونت‌بار را بیش‌تر تحت تاثیر جو رسانه ای انجام می‌دهند و در چند سال اخیر، نفوذ رسانه مدام نفوذ خشونت را به ارمغان آورده است. به همین دلیل جزدر مواردی معدود، این دخالت‌ها به خشونت‌های گسترده‌تر منجر شده و وضعیت را از قبل بدتر کرده است.
با این وجود به نظر من پرداختن به این بحث کم‌اهمیت‌تر از پرداختن به نقشی است که به نظر من، ما ایرانیان ناآگاهانه در قضیه‌ی سوریه به وجود آورنده‌ی آن بوده‌ایم. چند روز پیش، مناظره‌ای از دکتر صادق زیباکلام می‌دیدم که سال گذشته با الجزیره‌ی انگلیسی انجام داده بود (+). بحث به این‌جا کشید که چرا اعراب خلیج فارس، در طول همه‌ی این سال‌ها از دشمنان ایران حمایت کرده‌اند. در دوران جنگ، پشتیبانی کامل از صدام، که دشمن بالقوه‌ی آن‌ها حساب می‌شد، کردند و بیش‌ترین ضربه‌ها را به ما زدند. پاسخ طرف کویتی، بسیار واضح بود: شما می‌خواستید انقلاب خود را صادر کنید و این ما را به شدت می‌ترساند.
بحثی بی‌پایه که ما در درون کشور به آن بال و پر دادیم و با آن از همسایگان خود دشمنانی متحد ساختیم. دلیل اصلی حمایت‌های گسترده‌ی کشورهای عربی، ترکیه، و دیگران از حمله به سوریه، بحث هلال شیعی و محور مقاومت است که بارها و بارها در رسانه‌های ما تکرار شده است.
بزرگ‌ترین موردی که همسایگان ما و کشورهای دیگر را علیه سوریه متحد کرده، مقابله با فرضیه‌ی هلال شیعی با شروع از ضعیف‌ترین قسمت آن است. هراس از پا گرفتن اخلافات قومیتی و مذهبی و به راه افتادن جنگ‌های مذهبی گسترده، ترکیه را واداشته در برابر حکومت سکولار بشار اسد، به فرقه‌های خشن سلفی راضی شود، تا خطری به اسم محور مقاومت و هلال شیعی را در جنوب کشورش احساس نکند. کشورهای اهل سنت با این شدت و حدت از حمله به سوریه پشتیبانی می‌کنند و این کار ناعاقلانه را که به خوبی معلوم است عاقبت دودش به چشم خودشان بیش‌تر خواهد رفت را به هر شکلی توجیه می‌کنند. ترس آن‌ها، از هلال شیعی، آن‌ها را به این بی‌عقلی و عاقبت نیندیشی انداخته است.
سوال من این است که پرو بال دادن به این هلال، چه منفعتی برای ما دارد؟ آیا عاقلانه‌تر نیست، به همه‌ی همسایگان صریحاً اعلام کنیم ما طرفدار حق هستیم و در طرفداری از حق توجهی به نژاد، قوم و مذهب نداریم. آیا به‌تر نیست برای همگان روشن سازیم، حمایت ما از این کشورها از روی حق طلبی ماست و نه به جهت پر و بال دادن به هلال شیعی؟ آیا به‌تر نیست به کشورهایی که اکثر جمعیت‌شان را اهل سنت تشکیل می‌دهند،‌ ثابت کنیم، در قاموس ما شیعه بودن و سنی بودن هیچ اهمیتی ندارد و با ظلم و ستم به هر نحوی مخالفیم؟ آیا بهتر نیست با فرونشاندن ترس آن‌ها، آن‌ها را از قدم نهادن در بزرگ‌ترین بی‌عقلی تاریخ بشریت باز داریم؟

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۱

پایین آمدن از مدار سی و هشت درجه

یکی از ضرب المثل‌هایی که در این چند سال اخیر به شدت در بین افرادی که با آن‌ها هم‌صحبت هستم باب شده است و این طرف و آن طرف آن را می‌شنوم، این مثل است که: «همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید.» می‌گویند این مثل را اولین بار مظفرالدین شاه به کار گرفته است، یا شاید در فیلم کمال‌الملک تصنیف اولیه ی این ضرب‌المثل به او نسبت داده شده است. ضرب‌المثلی است پر معنا و عمیق که تقریبن معادل ضرب المثل معروف ترکی «بیله دیگ، بیله چغندر» است.
به جز این ضرب المثل و مشابهاتش، بسیار در گوشه و کنار می‌شنوم که جملاتی از این قبیل می‌گویند که: علت اصلی مشکلاتی که این روزها با آن دست به گریبانیم، فرهنگ ماست. یا علت‌العلل مشکلات ما، یا بزرگ‌ترین مشکلی که با آن رو در رو هستیم یا تنها مشکلی که با آن رو در روییم، مشکل فرهنگی است.
سابقه‌ی صحبت‌های این‌چنینی در ذهن من بازمی‌گردد به سال‌های هفتادوشش، هفتادوهفت. اگر بخواهم صادق باشم، بیش از همه مرا یاد سخنرانی مصطفا ملکیان (که از معدود سخنرانی‌هایی بود که پای آن حاضر بودم) می‌اندازد. سخنرانی‌ای که در آن ملکیان بر یک نکته تاکید زیادی داشت و آن این‌که اگر شما گمان کنید علت‌العلل مشکلات شما مشکلات سیاسی است؛ یا بزرگترین یا تنها مشکل شما، مشکلات سیاسی است؛ شما سیاست‌زده‌اید. برای روشن شدن بیش‌تر مطلب او این‌گونه این سخن را تکمیل کرد که، چنان‌چه تصور کنید اگر به جای حسن که اکنون حاکم شماست، حسین حاکم شما بود، اوضاع شما بسیار به‌تر از این می‌بود؛ یا اگر به جای حسین که حاکم شماست، حسن حاکم شما می‌بود، اوضاع‌تان به مراتب بدتر از وضعیت فعلی بود؛ به شما می‌گویند سیاست زده. و در آن‌جا تاکید داشت که امام خمینی، آدم سیاست‌زده‌ای نبود؛ چرا که اگر سیاست‌زده بود تمام هم و غم خود را صرف پرورش حاکمان زبده‌ای برای اداره‌ی مملکت می‌کرد. (سلسله سخنرانی‌های مصطفا ملکیان در بزرگداشت امام خمینی، خرداد 1377، شهرضای اصفهان، نقل به مضمون)
 من تا مدت‌ها بر این عقیده باور جدی داشتم. و این بود و بود تا زمانی که در ارتش سرباز شدم. در آن‌جا به شکلی اتفاقی کتابی را دیدم و خواندم که درباره‌ی تاریخ‌چه‌ی جدایی دو کره بود.
احتمالن بیش‌تر خوانندگان این مطلب با تاریخ‌چه‌ی جدایی دو کره بیش از من آشنایی دارند و در این‌جا تنها جهت به دست آوردن نخ ادامه‌ی مطلب، اشاره‌ای کوتاه به این مطلب خواهم داشت. کره تا قبل از جنگ جهانی دوم، تقریبن همیشه یک‌پارچه بوده است. در طول قرون و اعصار، گاه مورد هجوم ژاپن واقع شده و در دست این کشور قرار گرفته؛ گاه جزوی از امپراطوری چین بوده و گاه حکومتی مستقل داشته است.
به هرحال، تا قبل از پایان جنگ جهانی دوم، کره تقریبن همیشه یک‌پارچه بوده است. ملتی با یک فرهنگ، یک زبان، یک حال و روز. اما در اثر حوادثی که در جریان آزادسازی کره‌ی (به وسیله‌ی ژاپن) اشغال شده به دست متفقین به وقوع پیوست، کره از محل برخورد نیروهای متفقین در مدار سی و هشت درجه دو تکه شد. دو تکه‌ای که دیگر به یک‌دیگر ملحق نگردید.
بگذارید این تکه را از ویکی‌پدیا کپی کنم: تقسیم کره بهکره شمالی/جنوبیاز پیروزی متفقین درجنگ دوم جهانی در سال ۱۹۴۵ و پایان ۳۵ سال سلطه‌ی ژاپن کره نشأت گرفت. در طرحی که قریب به اتفاق کره‌ای‌ها با آن مخالف بودند، ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی توافق کردند که قیمومیت موقت کشور را از محل مدار ۳۸ درجه، برعهده گیرند. هدف از طرح قیمومیت کمک به ایجاد یک دولت موقت کره‌ای بود که «در موعدی مقرر مستقل و آزاد» شود.
اما اگرچه تاریخ برگزاری انتخابات هم مشخص شده بود، اتحاد جماهیر شوروی از همکاری با برنامه‌های سازمان ملل متحد برای برگزاری انتخابات آزاد و عمومی در دو کره سر باز زد و در نتیجه‌ی آن، یک دولت کمونیست تحت حمایت اتحاد جماهیر شوروی به طور دائم در شمال تأسیس شد و یک دولت طرفدار غرب در جنوب.
دو ابرقدرت از رهبران متفاوتی جانبداری کردند. دو دولت مجزا در کشور برقرار شد که هر یک مدعی زمامداری تمام شبه‌جزیره بودند (ویکیپدیای فارسی، مدخل جدایی دو کره)
از آن زمان هنوز هفتاد سال نمی‌گذرد. ملت کره هنوز فرهنگ و زبان تقریبن یکسانی دارند. تنها تفاوتی که در این هفتاد سال، در بالا و پایین مدار سی‌وهشت درجه وجود داشته است، حاکمیت کمونیستی در شمال و حاکمیت کاپیتالیستی در جنوب بوده است. یعنی همان مسئله‌ی سیاست. امروز تشخیص میزان تفاوتی که در اثر همین یک تمایز بر دو کره حاصل گردیده بسیار آسان است. صنعت، اقتصاد، وضع زندگی و معیشت، میزان مصرف گوشت (که هیچ وقت نفهمیدم چرا حساسیت ویژه‌ای به آن دارم)، اینترنت، توسعه‌ی فرهنگی، کتاب‌خوانی، آزادی‌های اجتماعی، راستگویی، تعهد و پایبندی به اخلاق، سلامت و بهداشت روان، همه و همه در بین این دو تکه از زمین تا آسمان تفاوت دارد. تفاوتی است در حد تفاوت لیل و نهار.
هر سال چند هزار نفر موفق به فرار از کره‌ی شمالی به کره‌ی جنوبی می‌شوند. چند هزار نفر هم در این راه می‌میرند. برای کسانی که موفق به فرار می‌شوند، دولت کلاس‌های آموزش زندگی در قرن بیست و یکم برگزار می‌کند (نقل به مضمون از یکی از گزارش‌های خبری تلویزیون بی‌بی‌سی). شبیه همین اتفاق در ابعاد کم‌تر و خفیف‌تر برای آلمان افتاد. هنوز هم، بعد از بیست و اندی سال، به قسمت شرقی آلمان که می‌آیی، تفاوت را به خوبی احساس می‌کنی.
نمی‌دانم آیا در کره‌ی شمالی و آلمان شرقی هم روشنفکران زبده‌ای حضور دارند که ایشان را از زوال اندیشه‌ی کره‌ای بالای مدار سی‌وهشت درجه یا امتناع تفکر و دین‌خویی آلمان این طرف دیوار برلین، مطلع سازند. یا روشنفکران برجسته‌ای دارند که مدام به کره‌ای‌های بالای مدار سی‌وهشت درجه یادآوری کنند که: همه‌ی آن‌ تفاوت‌هایی که با پایین مدار سی‌وهشت درجه دارند (البته اگر اساسن بتوانند به طریقی گوش خود را از چنگال حکومت برهانند و بر احوال پایین مدار سی‌وهشت درجه آگاهی یابند) علت العللش یا تنها علتش، یا بزرگترین علتش، مشکلات فرهنگی آن‌هاست.
همه‌ی درد و رنجی که می‌برند از خودشان است؛ از مشکلات ذاتی فرهنگ شان است.اگر احیانن یک لحظه بیندیشند که، اگر به جای حکومت «کیم ایل سونگ» (که اکنون به خورشید رفته و در آسمان می‌درخشد)، در قسمتی قرار می‌گرفتند که «سینگمان ری» اولین حاکمش بود، زندگی‌شان از این رو به آن رو می‌شد، باید بدانند و آگاه باشند که سیاست زده‌اند.
سیاست و حکومت کم‌ترین نقش را در به وجود آوردن این اوضاع دارد و آن‌چه بر سر آن‌ها می‌آید، همه و همه از ضعف‌هایی است که در خود آن‌هاست. ان‌ها لیاقت‌شان همین زندگی است. همه چیزشان به همه‌چیزشان می‌آید.به راحتی می‌توان تفاوت بین بالا و پایین مدار سی‌وهشت درجه را انکار کرد. یا گفت که، با وجود این‌که تفاوت‌هایی بین بالا و پایین مدار وجود دارد، اما وضع پایین هم چندان خوب نیست. می‌توان شاخص‌هایی را به عنوان شاخص‌های درد و رنج افراد در نظر گرفت که در آن‌ها بالا و پایین فرقی نکنند. شاخص‌هایی که قابل اندازه‌گیری نباشند.
می‌توان گفت مردم پایین مدار سی‌وهشت درجه، درست است که همیشه همسان مردم بالای مدار بوده‌اند، اما یک خواصی در فرهنگ‌شان بوده که یهو از هفتاد سال پیش به این طرف شروع به ظاهر شدن کرده؛ پنهان بوده تا آن موقع. می‌توان گفت نگارنده‌ی این مطلب نه از مدرنیته سر در می‌آورد و نه می‌داند که ملت مدرن چه‌گونه ملتی است. اذعان دارم که از اساس این قبیل مسائل را نمی‌دانم.
اما اشکالی نمی‌بینم که چیزی را که عمیقن حس می‌کنم با دیگران در میان بگذارم. و آن این که میزان درد و رنج مردم پایین مدار سی و هشت درجه، از میزان درد و رنجی که مردم بالای مدار سی و هشت درجه با آن سر در گریبان‌اند، در این روزها بسیار کم‌تر است. به وضوح فِرار از بالای مدار سی‌وهشت درجه را می‌بینم. تیمی که از فرصت حضور در جام جهانی برای گریختن از چنگال حکومت بهره می‌گیرد را می‌بینم.
می‌توان گفت این تغییر چون از پایه شکل نگرفته موقتی است؛ شکننده است؛ می‌توان گفت آینده را چه کسی دیده است؛ شاید ورق برگشت و وضعیت دگرگونه شد؛ می‌توان گفت جنوب سی‌وهشت درجه همه‌ی آن‌چه دارد را به قیمت گردن شکسته‌اش جلوی غرب دارد و شمال مدار سی و هشت درجه همه را به خاطر استواری‌اش در راه عقیده‌اش ندارد و مبارزه‌ی تاریخی‌اش با امپریالیسم؛ می‌توان گفت اصلن شما خودت تا حالا در دو کشور حضور داشته‌ای؛ می‌توان هزار چیز دیگر گفت.