سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴

نقدی بر تقریر استاد ملکیان ، با عنوان : «تجدد ایرانی» بی‌معناست

نخست باید بگویم که شخصا با چنین شیوه ی نقدی که دوستان در این قضیه پیش گرفته اند ، موافق نیستم .
به این دلیل که آنچه در مقاله مصطفی ملكیان: «تجدد ایرانی» بی‌معناست / مسعود برجیان آمده همانگونه که در ابتدای نوشته آمده است ، جمع آوری آقای برجیان از مجموعه ی تقریراتی است که ایشان پیش از سخنرانی اصلی ایراد کرده و لاجرم مطابق دیگر تقریرات ایشان نیاز به جرح و تعدیل از سوی خودشان دارد تا همانی شود که ایشان می خواسته بگوید . بنابراین در نقد این سخن نباید اشتباهات سهوی را معیار نا آگاهی ایشان از زمینه ای که درآن بحث می کند دانست .
اما برسیم به نقد من :
نخستین اشکال مهمی که می خواستم به آن اشاره کنم و دیدم پیش از من مجید زهری تیز بینانه آنرا بیان کرده آن است که آقای ملکیان در این سخن مشخص نمی کند که مخاطب سخن او کدام دسته اند . او به جای نقد آرای طباطبایی و همداستانان او وارد دعوای کشدار و طولانی طرفداران ایران باستان ( و معتقدین به شکوه ایران پیش از اسلام ) و مخالفین آنها می شود . این کار او هم البته دلیل دارد ، او می خواهد نشان دهد پروژه ی انحطاط یازوالی که آقای طباطبایی بر آن تاکید می کند ، نیاز مند یک پیش فرض است . برای آنکه ما رو به انحطاط برویم ، لاجرم می بایست زمانی در اوج بوده باشیم ، لذا اگر ثابت شود ، ما هرگز در شکوه و تمدن نبوده ایم ، دیگر پروژه ی "بازخوانی علل انحطاط" معنی نمی یابد .
البته ممکن است بخش نخست و دوم این تقریرات کاملا مباحث جداگانه ای داشته اند و تنها چون در ادامه ی هم بیان شده اند ، به نظر می آید که در امتداد هم هستند . اگر این چنین باشد ، مبحث دوم را نباید به نقد ایشان در باره ی "تجدد ایرانی" مربوط دانست .
با این پیش فرض ابتدا به نقد بخش دوم می پردازم و سپس نقد بخش اول .
ملکیان به درستی اشاره می کند که ، تمایز قائل شدن بین دو ویژگی "ایرانی بودن" و "مسلمان بودن" و این دو را دو خصلت جداگانه ایرانیان محسوب نمودن از بنیان غلط است .
لازمه ی چنین تفکیکی تعریف ویژگیهایی است که صرفا به دلیل ایرانی بودن ما واجد آنها باشیم و در اینجاست که نخست باید به این سوال پاسخ گوییم که "ایرانی" به چه کسانی اطلاق می شود ، که بخواهند واجد آن ویژگیهایی که می خواهیم برشمریم ، باشند .
اما آنجا که او به بحث درمورد پیش از اسلام وارد می شود و رد شکوه تاریخی آن دوره ، درست جایی است که برانگیزاننده ی بیشتر منتقدین است ، در حالیکه به زعم من این نقطه از سخنان او به کلی خارج از چارچوب بحث اوست .
اما در مورد قسمت اول که ایشان در نقد "تجدد ایرانی" سخن می گوید ، درست به همین ترتیب ( که ترتیبی غلط است ) ، می توان پروژه ی خود او ، یعنی "معنویت" را به چالش کشید .
این را تنها در مورد پروژه "نظریه انحطاط " طباطبایی به کار می برم .
سخن طباطبایی در واقع گونه ی دیگری از همان رویکردی است که خود ملکیان دارد . هر دوی اینها معتقدند ، که ابتدا باید بر پایه ی مدرینته تکیه کرد و اما یکی می گوید که از این دریچه "دین" را به گونه ای جدید بررسی کرد و یکی "تاریخ اندیشه سیاسی و نگرش در علل انحطاط تاریخی تمدن" .
بنابراین همانگونه که وقتی از درچه ی تجدد به دین بنگریم ، معنویت بیرون می آید و این سوزن وارد کردن به اسفنج تجدد نخواهد بود ، زمانی هم که از دریچه ی تجدد به "تاریخ اندیشه ی سیاسی ایران" بپردازیم ، چیزی بیرون می آید ، که نام آنرا هر چه می خواهید نام نهید .
البته این سخن آخری نیاز به بحث فراوان دارد ،که شاید در بحثی دیگر به آن بپردازم .

۵ نظر:

  1. این نظر توسط سرپرست وبلاگ حذف شده است.

    پاسخحذف
  2. من به چند نکته اشاره می‌کنم که مربوط می‌شوند به اصل بحث نه شاخ‌وبرگ‌هايش، برای اين‌که من کارهای آقای ملکيان را نخوانده‌ام که بخواهم راجع‌به آن‌ها نظر بدهم.

    1- «تمایز قائل شدن بین دو ویژگی "ایرانی بودن" و "مسلمان بودن"» همان‌قدر خطاست که تعريف مليت ايرانی در اسلام. اصولاً در جهان امروز مليت را نمی‌شود در دين يا حتا قوميت تعريف کرد. به عبارتی، من و شما چه مسلمان باشيم و چه مسيحی یا حتا بی‌دين، باز هم همان‌قدر ايرانی هستيم و باقی می‌مانيم. در کنارش:
    2- از دريچه‌ی دين نمی‌شود تمام تاريخ، سير زوال یا روند رشد و کلاً تمدّن ملّتی را بررسيد، زيرا دين تنها بخشی از اين تاريخ و تمدّن است و ملت‌ها اغلب در طول اعصار، دين‌شان عوض می‌شود اما مليت‌شان برجا می‌ماند.
    3- ايراد اهل شريعت و اصحاب دين در مواجهه با مسئله‌ی تجدّد اين است که فکر می‌کنند جامعه‌ای متجدّد، جامعه‌ای بی‌دین است. چنين نيست. دين فرآورده‌ی فرهنگ انسانی در طول تاريخ است و در فرم‌های مختلف حکومتی و برهه‌های گوناگون تاريخی پابرجا می‌ماند، فقط در محتوای آن (قرائت/روایت) تغيير ايجاد می‌شود که به‌واقع لازم هم هست.
    4- با مطالعه‌ی چند کار دکتر طباطبايی، ايراد عمده‌ای که در آرای ايشان دیدم این بود که علل زوال تاريخی ما را "داخلی" ارزيابی می‌کنند. به باور شخص من، اين علل هم داخلی و هم خارجی (حملات به ايران) بوده است.

    موفق باشيد.

    پاسخحذف
  3. جناب أقاي مومني
    با سلام
    به نكات بسيار خوب و ارزنده اي اشاره كرده ايد
    براي سهولت قضاوت شهروندان دنياي مجازي سعي ميكنم تا چند روز اينده متن سخنان استاد را پياده و در وبلاگ كانون توتم انديشه منتشر كنم تا روشنگر بسياري از سوتفاهم ها باشد

    پاسخحذف
  4. سلام
    دوست خوبم باقسمتی ازسخنان جناب ملکیان موافق هستم.مشکل اسلام نیست مشکل درست اجرانکردن اسلام است.اسلام باتجددمخالف نیست.اسلام ازتجدداستبال می کند.حال اگربه واسطه تجددبخواهیم اسلام راازاین دیاربیرون کنیم بایدجلوی این اشتباه راگرفت.اگرمابه قامت این دین رعنالباس خرافات وتفکرات پوسیده (که بخشی ازآن معلول فرهنگ ایرانی است)پوشانده ایم بایداین لباس رادربیاوریم واسلام راازنوع درک کنیم.نبایدهیچ تعصبی به فرهنگ هاداشت.هرفرهنگ درستی رابایدپذیرفت وهرفرهنگ نادرستی رابایدطردکردحتی اگرجزوفرهنگ پارسی باشد.زیاده گویی کردم ببخشید

    پاسخحذف
  5. به مجید زهری عزیز

    با سلام

    در مورد نکات ارزنده ای که در کامنت نقد ملکیان اشاره کرده بودی ، نخست اینکه ، آنجا که من گفته ام رویکرد طباطبایی و ملکیان گونه ای از یکدیگر است ، بر این باور نبوده ام که از دریچه ی دین نیز می توان "سیر زوال تمدن" را بررسید . آنچه منظور من بوده ، این است که این دو در آنجا شباهت دارند که ابتدا تکلیف خود را با مدرنیته روشن کرده اند ، و از دریچه ی مدرنیته ، یکی به سیر تاریخی ایران پرداخته و یکی به مسئله ی دین ( آنهم با در نظر گرفتن کارکرد و حوزه ی تاثیر گذاری آن در فرهنگ ) .

    بنابر این آنچه فرموده اید کاملا درست است . " از دريچه‌ي دين نمي‌شود تمام تاريخ، سير زوال يا روند رشد و کلاً تمدّن ملّتي را بررسيد، زيرا دين تنها بخشي از اين تاريخ و تمدّن است و ملت‌ها اغلب در طول اعصار، دين‌شان عوض مي‌شود اما مليت‌شان برجا مي‌ماند."

    لیکن آنچه مورد توجه باید قرار گیرد اینکه :

    1) چه کارکردی برای دین متصوریم ؟ بر این مبنا چه چیزهایی دین است و کدامها نیست ؟ وقتی از دریچه ی مدرنیته به دین بنگریم ، برای آنکه "دین" ضمن حفظ کارکردش با مدرنیته تضاد نیابد چه ویژگیهایی باید داشته باشد . ( آنچه چارچوب پروژه ملکیان را می سازد .)

    2) طباطبایی نیز از دریچه ی مدرنیته علل زوال اندیشه سیاسی در ایران و بر مبنای آن انحطاط را بررسی می کند . از این نظر او به ایران و ملیت ایرانی نظر دارد .

    3) وقتی سخن از "ملیت" می گوییم ، باید روشن سازیم که تعریف دقیقمان از ملیت چیست و آیا قابل تعریف هست یا نه . سخن گفتن از ملیت ، سخن از "سیر تاریخی یک ملت" به دنبال خواهد آورد .

    4) و نگرش به تاریخ ، همواره آنقدر دارای عدم قطعیت و ابهام خواهد بود که بحث ما را کور کند .



    بنابراین من فکر می کنم نقد ملکیان به طباطبایی و ترجیح پروژه ی خود بر او از دریچه ی موارد بالا قابل بررسی است . مادامی که طباطبایی نتواند پاسخ دقیقی به سوال سوم بدهد پروژه ی او پروژه ای خواهد بود که نقدهای فراوان ، ( با توجه به مورد چهارم ) بر آن وارد خواهد شد و اصل موضوع را خدشه دار خواهد کرد .

    در مورد گزینه ی سه و چهاری که فرموده اید هم مطالبی است بسیار درست و ارزنده ، لیک ملکیان مدتهاست صف خود را از اهل شریعت جدا کرده و از اصحاب دین فاصله گرفته است . او در سال 77 در مجله ی "راه نو" و در گفت و گو با اکبر گنجی تمایز قائل شدن بین روشنفکر دینی و سکولار را اشتباه دانست . نکته ای جالب که یکی از سرآغازهای آشکار شدن ِ فاصله ی عمیق او با اهل شریعت ( وحتی امثال سروش و روشنفکران دینی ) بود .

    پاسخحذف