یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

رفته بودیم برای چاپ کارت عقد یکی از اقوام.
یک متنی به ما داده بودند، که کمی عجیب و غریب بود.
آقای چاپچی فرمودند که چرا این متن را می خواهید چاپ کنید؟
گفتم: دستور از مقامات بالاست و ما ملزم به رعایت.
گفت: آخر این متن را خیلی‌ها نمی‌فهمند.
گفتم: خوب نفهمند، مگر چه می‌شود.
یک آقایی که تصادفاً دو سه روز قبل‌ از این ماجرا با هم آشنا شده بودیم، آنجا بود. این را که گفتم از خنده داشت می‌مُرد.
یک‌بار متن را خواند. گفت راست می‌گوید، متن بدی نیست.
اشکالی ندارد که بعضی هم نفهمند. به هر حال یک چیزی هست، برای خالی نبودن عریضه.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر