یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۴۰۰

مهاجرت

 امروز تقریبا یک سال و سه ماه از حضور من در استرالیا گذشته. ماجرای ورود من و شادی به استرالیا داستان عجیبی بود. خیلی جاها ناامید شدیم. جایی سرشار از نگرانی بودیم. 

من هنوز هم نمی‌دانم که چه طور شد. دقیقا چه اتفاقی افتاد که همه‌ی ما تصمیم گرفتیم که باید مهاجرت کرد. یعنی به طرز عجیبی تصمیم گرفتیم که جمعی را که تشکیل داده‌ایم و خیلی هم در آن به همه‌ی ما خوش می‌گذرد را تکه تکه کنیم و هر تکه‌اش را به یک قاره‌ی دنیا بفرستیم.

من می‌خواهم اینجا به تدریج، روایت‌های کوتاهی از آن‌چه در این فرآیند گذشت را بیاورم.

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر