<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459</id><updated>2009-10-14T04:34:48.498+03:30</updated><title type='text'>مستور: الپر و همسرش را آزاد کنید!</title><subtitle type='html'>تکاملی نگری, تفکر نقاد, فرهنگ, اخلاق</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>165</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-7620150319673000535</id><published>2009-09-20T05:09:00.001+04:30</published><updated>2009-09-20T05:26:59.577+04:30</updated><title type='text'>الپر و همسرش را آزاد کنید</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-7620150319673000535?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/7620150319673000535/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=7620150319673000535&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/7620150319673000535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/7620150319673000535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='الپر و همسرش را آزاد کنید'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-3319086223574362948</id><published>2009-06-19T22:34:00.001+04:30</published><updated>2009-06-21T05:21:09.666+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم شريف و هوشمند ايران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها و شب‌ها نقطه عطفی در تاریخ ملت ما در حال شکل گرفتن است. مردم از یکدیگر و درمیان جمعشان از اینجانب سوال می‌کنند که چه باید کرد و به چه سو باید رفت. بر عهده خویشتن می‌بینم که آنچه را باور دارم با شما در میان بگذارم، با شما بگویم و از شما بیاموزم، باشد كه رسالت تاریخی‌مان را از یاد نبریم و شانه از بار مسئولیتی که سرنوشت نسل‌ها و عصرها بر دوش ما گذاشته است خالی نکنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سی سال پیش از این در کشورما انقلابی به نام اسلام به پیروزی رسید؛ انقلابی براي آزادی، انقلابی براي احياي کرامت انسان‌ها، انقلابی براي راستی و درستي. در اين مدت و به خصوص در زمان حیات امام روشن ضمير ما سرمایه‌های عظیمی از جان و مال و آبرو در پای تحکیم این بنای مبارک گذارده شد و دست‌آوردهای ارزشمندي حاصل آمد. نورانیتی که تا پیش از آن تجربه نکرده بودیم جامعه ما را فراگرفت و مردم ما به حیاتی نو رسيدند که به‌رغم سخت‌ترین شداید برایشان شیرین بود. آنچه مردم به دست آورده بودند کرامت و آزادی و طليعه‌هايي از حیات طیبه بود. اطمينان دارم کسانی که آن روزها را ديده‌اند به چيزي كمتر از آن راضي نمي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا ما مردم شایستگی‌هایی را از دست داده بودیم که دیگر آن فضای روح انگیز را تجربه نمی‌كردیم؟ من آمده بودم بگویم چنین نیست؛ هنوز دیر نیست و هنوز راهمان تا آن فضای نورانی دور نیست. آمده بودم تا نشان دهم می‌توان معنوی زندگی کرد و در عین حال در امروز زیست. آمده بودم تا هشدارهای اماممان را درباره تحجر بازگو کنم. آمده بودم تا بگویم گریز از قانون به استبداد می‌انجامد؛ تا به ياد آورم كه اعتنا به کرامت انسان‌ها پايه‌هاي نظام را تضعيف نمي‌كند، بلكه استحكام مي‌بخشد. آمده بودم تا بگویم مردم از خدمتگزارانشان راستی و درستي می‌خواهند و بسیاری از گرفتاري‌هاي ما از دروغ برخاسته است. آمده بودم تا بگویم عقب‌ماندگي، فقر، فساد و بي‌عدالتي سرنوشت ما نیست. آمده بودم تا بار ديگر به انقلاب اسلامی آن گونه که بود و جمهوری اسلامی آن گونه که باید باشد، دعوت كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در این دعوت بلیغ نبودم، ولی پیام اصیل انقلاب حتی از بیان نارسای من آنچنان دلنشین بود که نسل جوان را، نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و میان خود و این میراث بزرگ احساس فاصله می‌کرد، به هیجان آورد و صحنه‌هایی را که تنها در ایام نهضت و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد. حرکت خودجوش مردم رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزيد. اینجانب اعتراف می‌کنم که در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی که به دوری از مبانی دینی متهم می‌شد در شعارهای خود به تکبیر رسید و به «نصر من الله و فتح قريب» و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد تا ثابت کند این شجره طیبه هرگاه که به بار می‌نشيند میوه‌هایش شبیه به هم است. این شعارها را کسی جز آموزگار فطرت به آنان نیاموخته بود. چقدر بی‌انصافند کسانی که منافع كوچكشان آنها را وا می دارد تا این معجزه انقلاب اسلامی را ‌ساخته و پرداخته بيگانگان و «انقلاب مخملين» بنامند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آن چنان که می‌دانید همگی ما در راه این تجديد حيات ملي و تحقق آرمان‌هایی که در دل و جان پیر و جوان ما ریشه دارند با دروغ وتقلب روبرو شدیم و آن چيزي كه از عواقب قانون‌گريزي پيش‌بيني كرده بوديم به صريح‌ترين شكل ممكن و در نزديك‌ترين زمان تحقق يافت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استقبال عظيم از انتخابات اخير در درجه نخست مرهون تلاش‌هايي بود كه براي ايجاد اميد و اعتماد در مردم صورت گرفت تا براي بحران‌هاي مديريتي موجود و نارضايتي‌هاي گسترده‌اجتماعي، كه انباشت‌شان مي‌تواند كيان انقلاب و نظام را نشانه برود، پاسخي شايسته فراهم شود. اگر اين حسن‌ظن و اعتماد مردم از طريق صيانت از آراي آنها پاسخ داده نشود و يا آنها نتوانند براي دفاع از حقوقشان به نحوي مدني و آرام واكنش نشان دهند مسيرهاي خطرناكي در پيش خواهد بود كه مسئوليت قرار گرفتن در آنها بر عهده كساني است كه رفتارهاي مسالمت‌آميز را تحمل نمي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر حجم عظيم تقلب و جابه‌جايي آرا، كه آتش به خرمن اعتماد مردم زده است، خود دليل و شاهد فقدان تقلب معرفي شود، جمهوريت نظام به مسلخ كشيده خواهد شد و عملا ايده ناسازگاري اسلام و جمهوريت به اثبات مي‌رسد. اين سرنوشت دو گروه را خوشحال خواهد كرد؛ يك دسته آنان كه از ابتداي انقلاب در مقابل امام صف‌آرايي كردند و حكومت اسلامي را همان استبداد صالحان ‌دانستند و به گمان باطل خود مي‌خواهند مردم را به زور به بهشت ببرند و دسته ديگر كه با ادعاي دفاع از حقوق مردم اساسا ديانت و اسلام را مانع تحقق جمهوريت مي‌دانند. هنر شگرف امام باطل كردن سحر اين دوگانه‌‌انگاري‌ها بود. من آمده بودم تا با تكيه بر راه امام تلاش ساحراني را كه دوباره جان گرفته‌اند خنثي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اكنون مقامات كشور با صحه گذاشتن بر آنچه در انتخابات گذشت مسئوليت آن را پذيرفته‌اند و برای نتایج هرگونه تحقیق و رسیدگی بعدی حد تعیین کرده‌اند، به صورتی که اين رسيدگي‌ها موجب ابطال انتخابات نشود و نتایج آن را تغییر ندهد، حتی اگر در بيش از 170 حوزه انتخاباتي تعداد آراي به صندوق ريخته شده بيشتر از تعداد واجدين شرايط باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ما خواسته مي‌شود كه در اين شرايط شكايت خود را از طريق شوراي نگهبان پيگيري كنيم، حال آن كه اين شورا در عملكرد خود چه قبل، چه حين و چه بعد از انتخابات عدم بي‌طرفي خود را به اثبات رسانده است و نخستين اصل در هر داوري رعايت بي‌طرفي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجانب همچنان قويا اعتقاد دارم درخواست ابطال انتخابات و تجديد آن حقي مسلم است كه بايد به صورتي بي‌طرفانه از طريق يك هيئت مورد اعتماد ملي مورد بررسي قرار گيرد، نه آن كه پيشاپيش امكان ثمربخش بودن آن منتفي اعلام شود، يا با طرح احتمال خونريزي، مردم از هرگونه راهپيمايي و تظاهرات بازداشته ‌شوند، يا شوراي امنيت كشور به جاي پاسخگويي به سوالات مشروع در خصوص نقش لباس‌شخصي‌ها در حمله به افراد و اموال عمومي و ايجاد التهاب در حركت‌هاي مردمي به فرافكني بپردازد و مسئوليت فجايع به وجود آمده را بر عهده ديگران بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجانب چون به صحنه می‌نگرم آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور می‌بینم. من به عنوان يك همراه که زیبایی‌های موج سبز حضور شما را ديده است هرگز به خود اجازه نخواهم داد بر اثر عمل من جان کسی درمعرض خطر قرار گيرد. در عین حال بر اعتقاد راسخ خويش مبنی بر باطل بودن انتخاباتی که گذشت و استيفاي حقوق مردم پای می فشارم و عليرغم توانايي‌هاي اندكي كه در اختيار دارم براين باورم كه انگيزه و خلاقيت شما مردم همچنان مي‌تواند حقوق مشروع تان را در چهره‌هاي مدني جديد مورد پيگيري قرار دهد و محقق كند. مطمئن باشيد كه اينجانب همواره در كنار شما خواهم ماند. آنچه اين برادر شما در در يافتن اين راه‌حل‌هاي جديد، خصوصا به جوانان عزیز توصيه مي كند اين است که نگذارید دروغگويان و متقلبان پرچم دفاع از نظام اسلامی را از شما بربايند و نا اهلان و نامحرمان، میراث گرانقدر انقلاب اسلامی را که اندوخته از خون پدارن راستگویتان است از شما مصادره کنند. با توكل به خداوند و اميد به آينده و تكيه بر توانمندي‌هايتان حركات اجتماعي خود را پس از اين نيز براساس آزادي‌هاي مصرح در قانون اساسي و اصل امتناع از خشونت پيگيري كنيد. ما در اين راه با بسيجي روبرو نيستيم؛ بسيجي برادر ماست. ما در اين راه با سپاهي روبرو نيستيم؛ سپاهي حافظ انقلاب و نظام ماست. ما با ارتش روبرو نيستيم؛ ارتش حافظ مرزهاي ماست. ما با نظام مقدس خود و ساختارهاي قانوني آن روبرو نيستيم. اين ساختار حافظ استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي ماست. ما با كجروي ها و دروغ گويي ها روبرو هستيم و در پي اصلاح آنيم؛ اصلاحي با برگشت به اصول ناب انقلاب اسلامي .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما به دست اندركاران توصيه مي كنيم براي برقراري آرامش در خيابان ها مطابق اصل 27 قانون اساسي امكان تجمع هاي مسالمت آميز را نه تنها فراهم كنند، بلكه چنين گردهم آيي هايي را تشويق كنند وصدا و سيما را از قيد بدگويي ها و يك طرفه عمل كردن ها رها سازند. بگذارند صداها قبل از آن كه به فرياد تبديل شود به صورت استدلال و مجادله احسن در اين رسانه جاري، تصحيح و تعديل گردد. بگذارند جرايد نقد كنند، خبرها را آنچنان كه هست بنويسند و در يك كلام فضايي آزاد براي مردم جهت ابراز موافقت ها و مخالفت هاي خود آماده سازند. بگذاريم آنهايي كه علاقه دارند تكبير بگويند و آن را مخالفت با خود تلقي نكينم. كاملا مشخص است كه در اين صورت احتياجي به حضور نيروهاي نظامي و انتظامي در خيابان ها نخواهد بود و با صحنه هايي كه ديدن آنها و شنيدن خبر آنها دل هر علاقمند به انقلاب و كشور را به درد مي آورد، روبرو نخواهيم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادر و همراه شما&lt;br /&gt;میرحسین موسوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: سایت کلمه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-3319086223574362948?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/3319086223574362948/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=3319086223574362948&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/3319086223574362948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/3319086223574362948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/06/5.html' title=''/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-2461173533217274789</id><published>2009-06-19T11:24:00.001+04:30</published><updated>2009-06-19T12:06:35.298+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فکر می کنم تا حالا و با توجه به همه ی واکنش هایی که وزارت کشور و شورای نگهبان نسبت به اعتراض ها نشان داده اند، کاملاً مشخص شده باشد که کدام طرف از صداقت بیشتری برخوردار است. من حدس می زدم که پس از انتخابات واکنش هایی به نتایج آن وجود داشته باشد و خوب وزارت کشور هم این واکنش ها را کنترل کند، اما اینکه فردای انتخابات تلفن در تهران قطع شود, سرویس پیا کوتاه در کل کشور برای چندین روز قطع باشد و امکان هیچگونه راهپیمایی اعتراضی (که در قانون اساسی به صراحت آزاد اعلام شده) داده نشود و در برابر، لباس شخصی ها آزادانه به کوی وارد شوند و همه کس و همه چیز را ویران کنند، نشان از آن دارد که مسایل بسیاری در وزارت کشور دارد مخفی می شود و این وزارت خانه برای جلوگیری از بروز آن ها دست به هر کاری می زند.&lt;br /&gt;وزارت کشور تمام اعتراض ها را با هو کردن موارد اندکی از آن ها پاسخ می دهد و سعی می کند ضعیف ترین استدلال ها را مشخص کرده و فقط به آن ها بپردازد. از در اختیار گذاشتن آمارهای جزیی به صراحت اجتناب می کند و آن را غیرقانونی می نامد. در برابر کسانی که بدون هیچ سروصدایی با آرامش کامل به او اعتراض می کنند و تعدادشان هم بیش از حدی است که بتوان حقانیت شان را انکار کرد، به گلوله متوسل می شود و برای برگزاری قانونی نظاهرات به آن ها مجوز نمی دهد. در عوض سعی می کند جای آن ها را پیش از آن ها اشغال کند و شعارهاشان را دستاویز خود سازد. این ها آیا همه نشان از این ندارد که این وزارتخانه از مسئولیت خود برای پاسخگویی در قبال عملکردش (که به قول خودشان در این دوره با شورای نگهبان هماهنگ شده) می گریزد.&lt;br /&gt;(باقی این نوشته را ابتدا به صورت کامنت برای حامد قدوسی گذاشتم و اینجا با اندکی جرح و تعدیل می آورم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هم روز انتخابات و با دیدن دوستانی که از هر حوزه ی رای گیری ناامید برمی گردند، فکر می کردم که این رای واقعی احمدی نژاد است و باید به آن احترام گذاشت. اما آمار و ارقامی که پس از شوک اولیه داشتیم همگی نشان از نادرستی های گسترده ای بود که به دلیل ناشیگری افراد به کار گرفته شده برای این کارها، همگی دارد یکی یکی عیان می شود. من چند نمونه ی بارز و دم دستی اش را می گویم:&lt;br /&gt;1)  اگر از بچه هایی که همان روز رای گیری در کوی دانشگاه تهران به کروبی رای داده اند آماری بگیریم به راحتی معلوم می شود که کروبی خیلی بیش از 6 رایی که برای او در آنجا منظور شده رای داشته است. و کل آرای کوی هم به وضوح خیلی بیش از جدود 2500 رایی که خوانده شده بوده است. (به همین دلیل هم نخستین معترضان دانشجویان کوی بوده اند. برای بچه های کوی وقتی بعد از ظهر پس از انتخابات کمی پیش آنها بودم، امر به قدری محرز بود که هیچ شبهه ای در دروغ بودن نتایج برایشان وجود نداشت)&lt;br /&gt;2) در شهر خودمان آمار روستاییان، سربازان، و افراد دیگری که در صندوق های روستایی و سیار رای می دهند همیشه بالا بوده، اما در انتخابات کنونی فوق العاده بالاست. یعنی مشارکت 86% در کل آمار شهر ما با مشارکت لااقل بیش از 110% روستاها و سربازان به وجود آمده است (اگر بخواهم با احتیاط گفته باشم).&lt;br /&gt;3) دیشب سردار در تلویزیون اعلام کرد که مشارکت در (یادم نیست حدود 70 یا حدود 170) حوزه ی انتخابیه از 95 تا 140 درصد است.&lt;br /&gt;4) شب قبل از انتخابات من از تهران به سمت شهرمان حرکت می کردم. اتوبوش ما از کنار بیش از 30 اتوبوس رد شد که همگی یکدست سرباز بودند. فکر می کنید شب انتخابات این همه سرباز چرا باید در مناطق شهری جابه جا شوند؟ (این البته خودم می دانم که اصلاً نمی تواند دلیلی باشد برای خودش، ولی در پیوند با دیگر شواهد و قرائن بود که برای من معنی خاصی پیدا کرد) یعنی به نظر من یکی از راههای فهمیدن میزان درستی آرا در انتخابات میزان نقل و انتقال افراد در شب پیش از انتخابات و روز انتخابات در قیاس با روزهای پنجشنبه و جمعه دیگر است.&lt;br /&gt;5) آراء رضایی بین دوبار اعلام نتایج (30 میلیون و 34 میلیون) کم شده است. در چند آمار اعلام شده از نتایج اصلاً آراء باطله وجود نداشته و مجموع آراء ماخوذه برابر مجموع آراء نامزدها بوده است.&lt;br /&gt;6) اگر ثابت شود که فقط و فقط 1 رای عامدانه در خود وزارت کشور محسوب نشده یا بیش از یک بار به حساب آمده و یا وزارت کشور اشتباه کرده و سهواً نتایجی که اعلام کرده اشتباه بوده و با عدم اعلام عمدی این اشتباه و دیگر مسائلی که در جریان اعلام نتایج به وجود آمده موجب کشته شدن افراد شده، که لااقل مورد دوم (با توجه به قطع شدن تلفن و سرویس پیام کوتاه و دیگر وسایل ارتباطی) قطعی به نظر می رسد، و یا وزارت کشور عامدانه دستوراتی صادر کرده که در راستای غیرشفاف سازی انتخابات بوده است (که این نیز, با توجه به دستور صادره از وزارت کشور مبنی بر بیرون فرستادن اعضای نظارتی کاندیداها در هنگام شمارش مجموع آرا در فرمانداری ها، قطعی به نظر می رسد) وزارت کشور و بالاتر از آن ریاست جمهور شرط امانتداری که در قانون اساسی مصرح است را دیگر نداشته و صلاحیت ابقا در وزارت کشور و ریاست جمهور را نخواهند داشت. حتا اگر چنانکه بسیاری از ما اذعان داریم، حائز اکثریت بیش از 50%ی آرا شده باشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-2461173533217274789?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/2461173533217274789/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=2461173533217274789&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2461173533217274789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2461173533217274789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-623942614440393419</id><published>2009-03-26T07:26:00.001+04:30</published><updated>2009-03-26T07:26:24.624+04:30</updated><title type='text'>علیرضا بهشتی: موسوی بیش از آنچه فکر می‌کنید با خاتمی نزدیک است</title><content type='html'>&lt;p&gt;جمعه در یک جلسه‌ی تقریباً کوچک، پیش یکی از همراهان و اعضای اصلی ستاد میرحسین موسوی بودیم. علیرضا بهشتی که یکی از طراحان “الگوری زیست مسلمانی” (که به سبب نزدیکی آرای طراحان آن با میرحسین موسوی به عنوان بخش تئوریک برنامه‌های او محسوب می‌شود) است، این روزها بسیار بیش از گذشته به فعالیت سیاسی می‌پردازد و برای گشودن راه‌هایی که منجر به قدم گذاستن در راه الگوی تئوریک زیست مسلمانی خود شود، سپهر سیاست را نزدیک‌ترین قدم دیده است. این، ناگفته از رفتار سیاسی او پدیدار است و همین است که حضور در یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ صرفاً سیاسی را می‌پذیرد. البته، فکر می‌کنم بهشتی از این جهت که با دخترخاله‌اش ازدواج کرده، رفت‌وآمدهای زیادی به شهرضا دارد و به همین سبب، گذاشتن جلسه با او برای برگزارکنندگان، آن هم در این روزها، خیلی دشوار نبوده احتمالاً.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;بهشتی در این جلسه به سؤال‌هایی که توسط برخی از قبل طرح شده بود و برخی سؤالات دیگر که در طول جلسه طرح شد، جواب داد. از آنجا که بیش‌تر حاضران در جلسه، اصلاح‌طلب قلمداد می‌شدند، بهشتی سعی کرد از موضعی بسیار نزدیک به اصلاح‌طلب‌ها مسائل مربوط به میرحسین موسوی و حضور او در انتخابات را مورد بررسی قرار دهد.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;سؤالاتی که مطرح شد، بیش‌تر همان سؤالات معمولی است که این روزها درباره‌ی میرحسین موسوی مطرح می‌شود. این‌که بین او و خاتمی چه گذشت و چه مسئله‌ای پیش آمد که منجر به انصراف خاتمی شد؟ میرحسین موسوی چه‌قدر به اصلاح‌طلب‌ها نزدیک است و چه‌قدر به اصولگرایان دل‌بسته؟ در مسائل اقتصادی مواضع او با دهه‌ی شصت چه تفاوت‌هایی دارد؟ و مسائلی از این دست. پاسخ‌های بهشتی هم البته نشان می‌داد که او در بطن جریاناتی که نزدیک میرحسین موسوی می‌گذرد حضور دارد و از نزدیک با این قضایا درگیر بوده است.&amp;#160; &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;درباره‌ی انصراف خاتمی توضیحات مفصلی داد که تاحدودی قانع کننده بود. ضمن اینکه برگزارکنندگان پیش از حضور او اظهار می‌کردند، مسائلی که در پشت پرده گذشته و اغلب ما از آن‌ها بی‌خبر هستیم، چنان بوده که آن حضور و این انصراف را کاملاً توجیه‌پذیر کرده است. البته درست توضیح ندادند که آن مسائل پشت پرده چه بوده و خودشان چگونه به آن‌ها دست یافته‌اند. با وجود همه‌ی توضیحات باز هم حتا برخی افراد حاضر در جلسه از رویکرد مهندس موسوی در این جریان نارضایتی خود را ابراز می‌کردند، اما اغلب افراد به نظر می‌آمد که از طریق توضیحات ارائه شده، قانع شده‌اند که رفتار سیاسی درستی از طرف خاتمی و موسوی صورت گرفته است. درباره‌ی سیاست‌های موسوی و میزان همسویی آن با آرای اصلاح‌طلبان او چنان صحبت کرد که همه قانع شدند، موسوی یکی از خود اصلاح‌طلب‌هاست و با آن‌ها از اشتراکات گسترده‌ای برخوردار است. حتا به این امر اذعان نمود که از طرف موسوی و همراهانش نیز، کسانی که به‌تر از دیگران توانایی اداره‌ی کشور را دارند، اغلب از کارگزاران هستند (البته به این امر، هنگامی که دباره‌ی چگونگی انتخاب وزرا از طرف خاتمی اشاره می‌کرد، تلویحاً اذعان کرد و گفت، موسوی گاهی گفته که وزرایی که انتخاب می‌کند، گرچه تفاوت‌های فکری زیادی با برخی اصلاح‌طلب‌ها دارند، اغلب از بین کسانی هستند که در جامعه به نام اصلاح‌طلب شناخته‌شده‌اند). گفت که نزدیکی خاتمی و موسوی بیش از آن چیزی است که در فکرش را می‌کنید و این دو رفاقت و حتا اشتراکات فکری زیادی با هم دارند. گفت که خاتمی گفته شهر به شهر در ایران خواهد گشت و برای موسوی و به نفع او تبلیغات علنی خواهد داشت.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;البته مسائل گسترده و گوناگونی از طرف بهشتی در این جلسه مطرح شد که اگر فرصت شود، به برخی از آن‌ها در یک پست دیگر اشاره خواهم کرد، اما برای من حاشیه‌های جلسه جالب‌تر از متن گفته‌های بهشتی بود.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;در ابتدای جلسه، چندین سناریو برای طرح سوالات مطرح شد که در عمل به هیچیک از آن‌ها تکیه نشد و یک شیوه‌ی خلق‌الساعه با مدیرجلسه‌ای متفاوت از آنچه مقرر شده بود، سوال‌کننده‌ی اصلی‌ای جدای از آنچه ابتدا مقرر شده بود و زمانی متفاوت از آنچه گفته شده بود، چیزی بود که در عمل به وجود آمد.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;قبل از حضور بهشتی بین دو نفر از حاضران در زمینه‌ی سوالات اختلاف نظر پیش آمد و کار به اختلاف‌های گسترده‌ی سیاسی که بین اصلاح طلب‌ها وجود دارد، البته از نوع رده پایین آن، کشید وسرانجام یکی از طرفین گفت که خفه می‌شود و حرفی نمی‌زند. یکی از مدیران جلسه (که آخرش نفهمیدیم کی مدیر اصلی جلسه است) گفت که اگر قرار باشد ما در جلسه‌ای خصوصی نتوانیم عقایدمان را درست مطرح کنیم، چگونه در جلسات عمومی می‌توانیم؟ و مسائلی از این دست فضا را رو به آرامش برد.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;یکی از برگزارکندگان جلسه سؤالاتی را که بقیه روی کاغذ نشسته بودند، جمع آوری و طرح می‌کرد. گفت یکی از سوالاتی که می‌خواسته حذف‌اش کند، این بوده که رابطه و تعامل رهبر انقلاب با میرحسین موسوی در مقایسه با&amp;#160; خاتمی چگونه است؟ بهشتی گفت که اتفاقاً سوال خوبی است و چرا اصلاً سوالات را سانسور می‌کنید؟ و پاسخ این سوال را داد. در اثنای پاسخ بهشتی، سوالاتی که سانسور شده بود را جمع‌آوری کننده‌ی سوالات به من داد تا ببینم چه سوالاتی را حذف کرده است. یکی از آن‌ها مثلاً این بود که “خوب خودت را به اصلاح‌طلب‌ها چسباندی” و چیزهایی از این دست در بین سوالات او را وادار به حذف آن‌ها کرده بود.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;در پایان جلسه، بهشتی سوار هیوندای خود شد و به سوی منزل پدرخانمش رهسپار شد، و این موجب این شد که خیال من از زیست مسلمانی و مسائل اقتصادی مطرح در آن، اندکی آسوده‌تر باشد.&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-623942614440393419?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/623942614440393419/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=623942614440393419&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/623942614440393419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/623942614440393419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='علیرضا بهشتی: موسوی بیش از آنچه فکر می‌کنید با خاتمی نزدیک است'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-6702185583384469224</id><published>2009-01-16T09:12:00.001+03:30</published><updated>2009-01-17T08:29:50.710+03:30</updated><title type='text'>تفتیش مطبوعات</title><content type='html'>&lt;p&gt;دیشب لحظاتی از 20:30 را دیدم. البته تقریباً هر شب اگر فرصت بشود این بخش خبری را می‌بینم. مدام هم اعصابم خرد می‌شود. و من دست آخر نمی‌فهمم این چه علاقه‌ای است که من به خُرد کردن اعصاب خودم دارم. &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;اما کار دیشب این بخش خبری در نوع خود بی‌نظیر بود. به چند روزنامه (از جمله اعتماد ملی، آفتاب‌یزد و ایران) زنگ زده بودند که چرا شما در ده روز گذشته حوادث غزه را کمرنگ تعقیب کرده‌اید و اخبار صفحه‌ی اول‌تان به این حوادث اختصاص نداشته است؟&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;به‌جد، این امر یک تحول شگفت‌انگیز است که فقط می‌توانست در شرایط جاری اتفاق بیفتد. من واقعاً نمی‌دانم چه‌گونه واکنشی مناسب این رویداد است و در موردش به چه شکل باید سخن گفت. &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;با این همه اعمال محدودیت، که هر روز بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود؛ بی‌نظیر است که یک “رسانه” را، در “رسانه‌ی ملی کشور” تفتیش عقاید کنند و به محاکمه بکشند که چرا در مورد فلان مطلب آن واکنشی که مطلوب ما بود را نشان نداده‌ای.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;واقعاً اگر همین قلیل مطبوعات باقیمانده، و کسانی که در آن‌ها کار می‌کنند، دوست دارند کارشان &lt;a href="http://www.ayandenews.com/fa/pages/?cid=1445"&gt;به قول م.ف. به دیوانگی نکشد،&lt;/a&gt; بهتر است تا اوضاع از این حادتر نشده کار را کنار بگذارند و…و… ولا نمی‌دانم بعد از کنار گذاشتن کارشان دیگر چه‌کار باید بکنند. به‌تر است به همان دیوانگی متوسل شوند که “ج” امام صادق (ع) است.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;مرتبط:&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/pages/?cid=32993"&gt;چالش صدا و سیما با روزنامه‌ها بر سر غزه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-6702185583384469224?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/6702185583384469224/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=6702185583384469224&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6702185583384469224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6702185583384469224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/01/blog-post_16.html' title='تفتیش مطبوعات'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-884614509588713766</id><published>2009-01-14T06:43:00.001+03:30</published><updated>2009-01-14T06:55:39.574+03:30</updated><title type='text'>جهل مرکب</title><content type='html'>&lt;p&gt;با یک نفر پایان‌نامه هامان را تبادل کردیم. او مطلقاً نفهمید که من چه نوشته‌ام؛ ولی من فکر کردم که فهمیده‌ام او چه نوشته.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;پ.ن:در ضمن از &lt;a href="http://protester-notes.blogspot.com/"&gt;میثم خان&lt;/a&gt; به سبب کمک‌رسانی شایانی که در امر ایجاد تغییرات در وبلاگ انجام دادند، یعنی در اصل آن تغییرات را انجام دادند، تشکر می‌کنم.&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-884614509588713766?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/884614509588713766/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=884614509588713766&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/884614509588713766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/884614509588713766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/01/blog-post_14.html' title='جهل مرکب'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-6072846110555709404</id><published>2009-01-07T01:56:00.001+03:30</published><updated>2009-01-07T01:56:49.955+03:30</updated><title type='text'>برای دویست وخرده‌ایمین بار</title><content type='html'>&lt;p&gt;در راستای این که من چیز زیاد می‌گویم و این روزها میزان چیز گفتنم بالا رفته به قدری که همه را عصبانی کرده، و با توجه به این‌که به تجربه ثابت شده که میزان لاگیدن و چیزگفتن در محیط غیرمجازی با یکدیگر رابطه‌ی معکوس دارند، و باز در راستای این که با مدد از جناب مایکروسافت و بهره‌گیری از تول کول ایشان ویندوزلایورایتر بالاخره قفل این وبلاگ لعنتی گشوده شد، بنده حضور مشروط خود را دوباره در این مکان و برای بار دویست‌وخرده‌ای‌اُم پس از ترک و بازگشت و باز ترک و… اعلام می‌دارم.&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;تقاضای اکید دارم که کسانی که از تکنولوژی‌های جدیدی که تازگی ها در وبلاگ‌نویسی مُد شده مطلع هستند (از قبیل بلاگرول گوگلی جدید، و شرِ گودر را گذاشتن در وبلاگ و غیره) بنده را در جریان&amp;#160; بگذارند، بلکم این‌جا را یک تکانی بدهیم، ببینیم حال پیدا می‌کنیم یک چیزگویه‌هایی بنویسیم در این اوضاع واحوال خوشی که مستولی است بر جان و خان و مملکت و جهان یا نِه. &lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-6072846110555709404?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/6072846110555709404/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=6072846110555709404&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6072846110555709404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6072846110555709404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/01/blog-post_07.html' title='برای دویست وخرده‌ایمین بار'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-6382965049915209973</id><published>2009-01-07T00:30:00.001+03:30</published><updated>2009-01-07T00:30:47.584+03:30</updated><title type='text'>مشکات دوباره‌ی دخول</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;خیلی وقته که بلاگر من دوباره از کار افتاده. من‌ام دیگه خسته شدم از بس که بی‌خودی هی بهش ور رفتم.&lt;br /&gt;مشکل اینه که فقط توی خونه‌ی خودمون جواب نمی‌ده. بقیه‌ی جاها درست کار می‌کنه. اشکال هم به احتمال زیاد از ISP‌های مزخرفیه که اینجا بهشون وصل می‌شیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-6382965049915209973?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/6382965049915209973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=6382965049915209973&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6382965049915209973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6382965049915209973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='مشکات دوباره‌ی دخول'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-7003365165809560273</id><published>2008-12-22T00:04:00.003+03:30</published><updated>2008-12-22T00:16:40.868+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='منطق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روایت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بازی انتقادی'/><title type='text'>انفاس قدسی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.ajayeb.ir/biruni/biruni3.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 263px; height: 198px;" src="http://www.ajayeb.ir/biruni/biruni3.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نزد شیخی نشسته بودیم. پیر شده است. خیلی پیر. اما هنوز لحظه‌ای از حرف زدن نمی‌افتد. مرتب اشعار مولوی و نظامی و انوری و غیره وذلک را می‌خواند و سعی می‌کند به هر طریقی که شده آن‌ها را شیعه معرفی کند. پسرش می‌گفت: "از نظر آقا هر کسی خوب باشد، قطعاً شیعه بوده است و چون نظامی را خوب می‌دانند فکر می‌کنند قاعدتاً نمی‌توانسته شیعه نبوده باشد." این شیخ ما که تعریف می‌کنم گوشش سنگین است. فقط حرف می‌زند و حرف کسی را نمی‌شنود. البته گاهی به شکل تعجب برانگیزی گوشش شنوای شنوا می‌شود. پسرش می گفت دوبار برای‌اش سمعک خریده‌ایم، اما هیچ‌وقت استفاده نمی‌کند.&lt;br /&gt;آن شب که من بعد از بیست سال پیشش نشسته بودم، خیلی حرف‌ها زد. یکی از حرف‌های جالب‌اش، روایتی درباره‌ی ابن سینا بود که فکر می‌کنم از سریال ابن‌سینا که بیست‌وچندسال پیش از تلویزیون دیده بود به خاطر داشت. یکی‌دوهفته پیش شبکه‌ی چهار این قسمت را تکرار می‌کرد. ابن سینا با بیرونی در کنار یک آسیای آبی به بحث درباره‌ی فلسفه مشغول بودند. آسیابان به آن‌ها یادآوری کرد که آن شب "باران خواهد آمد و به‌تر است اندرون آسیا بیایند، چون او خواب‌اش سنگین است و شب هنگام در را باز نخواهد کرد." بیرونی با اطمینان گفت که "با توجه به وضعیت ستارگان مطمئناً باران نخواهد آمد". آسیابان هم اصرار داشت که "باران می‌آید." ابن‌سینا به او گفت "تو می‌دانی که آنکه می‌گوید باران نمی‌آید کیست که با او محاجه می‌کنی؟ او بیرونی دانشمند بزرگ عصر است که در نجوم و فلسفه و حساب سرآمد دانشمندان است." آسیابان باز هم توجهی نکرد و آن شب را اندرون خوابید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب هنگام باران تندی گرفت و دو فیلسوف زیر باران خیسیدند و لرزیدند. صبحدم که آسیابان بیدار شد از او پرسیدند که چگونه با این اطمینان از آمدن باران سخن گفتی و او گفت که هر زمان شب قرار باشد باران بیاید سگ او اول شب می‌رود و داخل آسیا می‌خوابد.&lt;br /&gt;شیخ نقل می‌کرد که بیرونی با شنیدن این سخن کتاب‌های خود را شست و گفت علمی که سگ پیش‌بینی‌اش از آن به‌تر باشد، را باید شست. من گفتم این داستان چندان هم بیراه نیست. چون بیرونی و همفکران‌اش می‌خواسته‌اند از طریق وضعیت نجوم، آب‌وهوا را پیش‌بینی کنند که غیرممکن است. اما سگ احتمالاً از طریق بویایی و چندساعتی قبل از باران آن را پیش‌بینی کرده که کاملاً محتمل است، پیش بینی‌اش درست باشد؛ چون بویایی سگ چنان‌که گفته‌اند بارها از انسان قوی‌تر است.&lt;br /&gt;به پسرش که آدم معروفی است گفتم که شما درباره‌ی نظریه‌ی آشوب چیزی خوانده‌اید؟ گفت نشنیده‌ام. توضیح دادم که بنابراین نظریه پیش‌بینی آب‌وهوا به دلیل وضعیت آشوبناکی‌ای که معادلات حاکم بر آن دارد در طولانی مدت غیرممکن است.&lt;br /&gt;یک نگاه عاقل اندر سفیهی هر سه‌چهار نفری که آنجا بودند به من کردند که گویا یک حرف نامربوطی زده‌ام. والبته این نگاه بارها و بارها و پس از بسیاری از کلمات من، از طرف دیگران، تکرار شد و در بسیاری از جمع‌ها هم. شاید گمان می‌کنند که حرفی که با ظاهر و قبای خنده‌دار، ملهوج به یک لهجه‌ی سخیف، و سبک‌حال زده می‌شود قاعدتاً نباید حرف سنگین و پرمایه‌ای باشد. در همان جلسه که حول حضور پسر همین شیخ می‌گشت و سؤالات میزبان ما از او. به همین پسر شیخ گفتم که مشغول نوشتن چیست. دو سه کتابی را نام برد و خصوصاً از یک نویسنده‌ی خاص و نوشته‌های‌اش خیلی تعریف می‌کرد. (قاعدتاً تا حالا باید فهمیده باشید که نمی‌خواهم اسمی ببرم. به این خاطر که طرف شناخته نشود؟) دو کتاب از او نام برد. سال انتشارشان را پرسیدم. هر دو را چندسالی دیرتر معرفی کرد (یا سهواً و یا برای آنکه فکر نکنیم خیلی از زمان عقب است. قاعدتاً کتابی را که آدم ترجمه می‌کند سال انتشارش را خوب باید بداند.) یا در خیلی از سخن‌هاش نکاتی وجود داشت که می‌توانست محل ایراد باشد. اما افرادی که آنجا بودند یا در مجالس دیگر، غالباً با نگاه پرستشگرانه‌ای صحبت‌های او که به قول یکی از همراهان‌اش واجد "انفاس قدسی‌" بود، به گوش جان می‌شنیدند و مگر گوش جان پرسشگری‌ای برای انسان قائل است؟&lt;br /&gt;یکبار پسرخاله‌ام می‌گفت ما حرف‌های ساده را در لباس‌های پر زرق و برق می‌زنیم و مهم جلوه‌شان می‌دهیم و تو حرف‌های مهم را چنان ساده می زنی که از اعتبار می‌اندازی‌شان و آدم به شک می‌افتد در مورد صحت‌شان.&lt;br /&gt;آدمی که جُل‌وجَفَنگ‌گو شد به سختی می‌تواند حرف خود را به دیگران بقبولاند. یعنی نمی‌تواند خوب به استدلال‌اش پوشش سخنورانه بدهد و استدلالی که این پوشش را نداشته باشد، خیلی شانس کمی برای پذیرفته شدن دارد. به عکس اگر سخنور قهاری باشد، می‌تواند یک استدلال ضعیف را قوی و پرابهت جلوه دهد. حتا در یک کلاس، در یک محفل خصوصی، در یک جمع سه‌چهار نفره‌ی دانشجویی و خودمانی هم، ندیده‌ام این قاعده نقض شود.&lt;br /&gt;یکبار یک نفر در روزنامه‌ی مرحوم "شرق" درباره ی کی از برنامه‌های فلسفی شبکه‌ی چهار نوشته بود و به برنامه کلی توپیده بود. یکی از نخستین انتقادهای‌اش این بود که "چرا مجری برنامه لهجه دارد؟" البته بعد گفته بود که به لهجه‌دار بودن اشکالی نیست، اما وقتی می‌شود مجری بی‌لهجه داشت (انگار می‌شود به زبانی بدون لهجه حرف زد و انگار لهجه‌ی تهرانی‌ بی‌لهجگی است) چرا مجری‌ای که لهجه دارد؟ البته بعداً معلوم شد که در آن برنامه، هر دو سه قسمت یکبار، افراد مهمان عوض می‌شوند و یکی از خودشان به عنوان مجری انتخاب می‌شود که نویسنده‌ی شرق به اندازه‌ی چهار برنامه هم تاب نیاورده بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-7003365165809560273?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/12/blog-post_22.html' title='انفاس قدسی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/7003365165809560273/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=7003365165809560273&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/7003365165809560273'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/7003365165809560273'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/12/blog-post_22.html' title='انفاس قدسی'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-6807139453727423855</id><published>2008-12-13T20:38:00.006+03:30</published><updated>2008-12-13T21:30:05.838+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مشکل'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بازی انتقادی'/><title type='text'>درباره‌ی حرف‌های افروغ درباره‌ی آی‌اس‌آی</title><content type='html'>به &lt;a href="http://tabnak.ir/pages/?cid=29007"&gt;این سخنان&lt;/a&gt; افروغ توجه کنید.  چندین و چند بار افرادی که درباره‌ی علم نظری مخالف با نظر ایشان دارند، خائن معرفی می‌شوند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"در حالي که علم با نوآوري و خلاقيت پيوند خورده در ايران برخي مسئولان دچار نقض غرض شده و به انقلاب و انديشه‌هاي امام (ره) خيانت مي‌کنند، چرا که از يک سو دم از علم مي‌زنيم و از دگر سو مرجعيت علم را به غرب داده‌ايم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اين يک بلا و درد خانمان سوز است که توسط کساني به جان کشور افتاده که مباحث نرم‌افزاري علم را نمي‌شناسند و با نگاهي اثبات گرايانه دارند به انقلاب و فرهنگ اين کشور خيانت مي‌کنند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"سرنخ «آي اس آي» در اختيار کشورهاي غربي است و چون آن‌ها گزينش مي‌کنند و داوري در اختيار آن‌ها است، نقش توانمندي‌هاي داخلي در کشور به شدت تحت‌الشعاع قرار مي‌گيرد و از آنجا که بسياري از رشته‌هاي علوم انساني در آي سي آي قابل ترجمه نيست به زبان فارسي نيز خيانت مي‌شود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موافقت با یک مکانیزم اندیس‌گذاری برای مقالات به عنوان معیار نسبی اندازه‌گیری پیشرفت‌های علمی، «خیانت به انقلاب»، «اندیشه‌های امام (ره)»، «کشور»، و «زبان فارسی» ارزیابی می‌شود. من هم سخنان موافقان آی‌اس‌آی، را شنیده‌ام و هم سخنان مخالفان آن را. نخستین چیزی که می‌شود دید، این است که لااقل موافقین آی‌اس‌آی، اولاً آشنایی بیش‌تری با چیستی آی‌اس‌آی، مطلوبیت‌ها و تله‌های موجود در راه آن دارند و ثانیاً نسبت به میزان تقلب‌ها و بی‌دقتی‌هایی که در این زمینه می‌تواند وجود داشته باشد، آگاه‌تر هستند ولی با این‌حال نمی‌توانند به آسانی آن را نادیده بگیرند.&lt;br /&gt;خیلی منطقی‌تر و مستندتر استدلال می‌کنند. یکی از اساسی‌ترین استدلال‌های آن‌ها این است که فرض کنید، این معیار را برداریم؛ جایگزینی که در ارزیابی‌ها برای آن خواهیم داشت چه خواهد بود؟&lt;br /&gt;خود من هم مخالف در نظر گرفته شدن، معیاری این‌چنینی به عنوان مکانیزم ارزیابی‌کننده‌ی مسائل علمی مختلف هستم، اما با وضعی که در ایران داریم، و عدم آگاهی‌های گسترده‌ای که از دنیای علم در میان استاد‌های موجود در ایران وجود دارد و زمان و دقت بسیار کمی که برای ارزیابی‌ها صورت می‌گیرد، اگر این معیار هم برداشته شود، کندی موجود در حرکت‌های علمی، به مراتب افزون‌تر خواهد شد.&lt;br /&gt;زمانی می‌توانیم یک معیار این‌چنینی دست بکشیم که معیارهای ارزیابی‌کننده‌ای در دست داشته باشیم، به مراتب دقیق‌تر و قابل استنادتر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری از مخالفت‌ها به خاطر شفافیتی است که وجود معیارهایی از این دست ایجاد می‌کند. درست است که این معیار ابتدایی و ازقلم‌اندازنده‌ی بسیاری از موارد است، اما لااقل این حُسن را دارد که به دلیل وجود شفافیت در آن،  برای همه معیار قابل قبول‌تری نسبت به معیارهایی است که با لفافه‌سازی و کدرسازی مسائل دخیل در ارزیابی راه تبعیض را در سنجش باز می گذارند. اگر قرار است این معیار حذف شود، باید معیارهای دیگری جایگزین شوند که شفافیتی بیش‌تر داشته باشند. ان معیارهای جایگزین چه خواهد بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته‌ی دیگر این‌که، سرنخ آی‌اس‌آی در اختیار کشورهای غربی نیست، و سنجش‌هایی که در آی‌اس‌آی و ژورنال‌هایی که آن‌ها را ایندکس کرده صورت می‌گیرد، توسط نخبگان آن مبحث صورت می‌گیرد و این‌ها لزوماً غربی نیستند. هر یکی از این‌ها از یکی از چارگوشه‌ی عالم است و این حرف که سرنخ آی‌اس‌آی در دست کشورهای غربی است، حرفی کاملاً بی‌معنی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود همه‌ی این‌ها، اگر ما استاهایی داشتیم که با ژورنال‌های معروف زمینه‌ی کاری خود کاملاً آشنا باشند و دنیای روز (استیت آو آرت) مبحث‌هایی که در زمینه‌ی آن تحقیق می‌کنند را می‌شناختند، و اگر دقت و فرصتی که برای سنجش تحقیقات، محققان و پیشرفت‌های تحقیقی گذاشته می‌شد، به اندازه‌ی کافی بود، این معیار تبدیل به یک معیار بسیار بد و غیرقابل اعتماد می‌شد و استناداتی که در سنجش انجام می‌گرفت، بسیار شفاف‌تر از چیزی که این معیار ارائه می‌دهد، می‌بود.&lt;br /&gt;یکبار داوری در تلویزیون می‌گفت که آی‌اس‌آی را درش مقالات وسط (وسط را او به دقیقاً به معنایی که ما در فروش فرش به کار می‌بریم به کار می‌بُرد) هم خیلی چاپ می‌شوند.&lt;br /&gt;منظور او از آی‌اس‌آی، ژورنال‌هایی بود که توسط آی‌اس‌آی ایندکس شده‌اند. خودتان حدس بزنید، زمانی که رئیس فرهنگستان علوم کشور با این میزان عدم‌دقت صحبت می‌کند، معیار ارزیابی در شرایطی که چیزی مثل آی‌اس‌آی وجود نداشته باشد، به چه صورت خواهد بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-6807139453727423855?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='درباره‌ی حرف‌های افروغ درباره‌ی آی‌اس‌آی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/6807139453727423855/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=6807139453727423855&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6807139453727423855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6807139453727423855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='درباره‌ی حرف‌های افروغ درباره‌ی آی‌اس‌آی'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-6959245394033546797</id><published>2008-11-29T00:38:00.018+03:30</published><updated>2008-11-29T04:29:32.031+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روایت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساسات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='الهیات عصبی'/><title type='text'>آثار غیردرمانی دکسترومتورفان-پی</title><content type='html'>در این موقعی که همه دارند از &lt;a href="http://hezartou.com/"&gt;هزارتو&lt;/a&gt; می‌نویسند و رفتن‌اش؛ و من هم دل‌ام می‌خواهد به عنوان کسی که یک خواننده‌ی دائمی این مجله بوده و در یکی دوتا چیزکی هم نوشته، خیلی حرف‌ها را بزنم، چیزی مهمی به خاطرم رسیده است؛ که فکر می‌کنم، گفتن‌اش را باید پیش از هر چیزی پی بگیرم.&lt;br /&gt;البته حرف زدن این‌جا و این روزها خیلی باید خطرناک و خطرآفرین باید باشد. اما از آن‌جا که تازگی‌ها دارم پی می‌برم که این صفحه تقریباً (به جز یکی دو استثنا) تبدیل به تک‌گویی/تک‌خوانی من و حرف زدن‌ام با خودم شده است، می نویسم تا در خاطرم بماند که این روزها چه‌گونه فکر می‌کرده‌ام.&lt;br /&gt;در ابتدای کتاب "والتر ترنس استیس" درباره‌ی &lt;a href="http://www.amazon.com/Mysticism-Philosophy-W-T-Stace/dp/0874774160"&gt;عرفان و فلسفه&lt;/a&gt;، (که با همین عنوان هم نوشته شده است)، استیس مَثَلی می‌آورد، به نام "الاغ محمد". منظور او احتمالاً اشاره به آیه‌ی 4 سوره‌ی جمعه است که در آن به کسانی اشاره می‌شود که کتاب بر دوش خود می‌کشند و به آن نمی‌اندیشند و آ‌ن‌ها به الاغی تشبیه می‌شوند که از آن‌چه بر دوش‌اش گذارده‌اند بی‌خبر است و سفیهانه آن را با خویش می‌برد.&lt;br /&gt;یادم نمی‌آید، یا راستش را بگویم، درست نخوانده‌ام که بعد استیس از این آیه چه استفاده‌ای می‌کند و چه استدلالی مطرح می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال برای ما که تجربه‌ای از عرفان نداریم، یا لااقل اطمینان زیادی نداریم، آن چیزهایی که در حالات عرفانی بر ما گذشته است، یک تجربه‌ی عرفانی واقعی بوده باشد، نمی‌توانیم هرگز درک صحیحی از تجربه‌ی عرفانی به‌دست‌آوریم و آن را با چیز دیگری قیاس کنیم.&lt;br /&gt;فکر می‌کنم در همان‌جا استیس به این امر اشاره می‌کند که صحبت کردن از رنگ برای یک کور، هرگز آن درکی را که یک بینا از رنگ دارد، برای او فراهم نمی‌کند و به همین وجه، به این امر، اشاره می‌کند. صحبت ما از ماهیت وحی و تجربه‌ی عرفانی بر این پایه، غالباً بی‌مستمسک و فاقد اعتبار است.&lt;br /&gt;امّا مشکل این‌جاست که وقتی به تجربه‌ی حالاتی می‌رسیم که ماهیت عرفانی ندارند و صرفاً از تحمل یک شرایط فیزیکی و روانی خاص ناشی می‌شوند، بازهم به دلیل شرایط پیچیده و غموض بیش از حدی که این تجربیات دارند (که در بعضی مواقع، تناسب تمثیلی خاصی با شنیده‌هایی که از تجربیات عرفانی وجود دارد، دارند) نمی‌توانیم صحبت دقیقی از چه‌گونه‌گی روی‌داد داشته باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک‌بار یکی از بچه‌ها که رفاقت من با او کاملاً متمایز از سایر رفاقت‌های من است و حرف‌هایی که بین ما ردوبدل می‌شود، در کم‌تر شرایط رفاقتی‌ای قادر به بیان آن‌ها هستیم، پیش من آمد و از یک تجربه‌ی عجیب و غیرمنتظره که چند روز قبل از آن، آن را از سر گذرانده بود سخن گفت. مصرف دکسترومتورفان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفته‌اند و بسیاری شنیده‌ایم که سرخ‌پوست‌ها، گاهی معجونی می‌نوشند که با حرکات بدنی‌ای که پس از آن دارند، آن‌ها را در خیال‌شان به پرواز در می‌آورد و از آن بالا می‌توانند جاده‌های سوسک‌‌مانندشان را با یک نوع بینایی ادراکی خاص درک کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پیش از صحبت دوست‌ام اسمی از این طریقه‌ی مصرف نشنیده بودم و هیچ گمانی از آن نداشتم. پس از آن هم هر جا چیزی در این باره به فارسی شنیده و خوانده‌ام، آن را با قرص اکس متشابه دانسته بودند و حالات پس از مصرف آن را، به حالات پس از مصرف قرص اکس.دوست من البته تجربه‌ای از مصرف قرص اکس نداشت و اهل‌اش هم فکر نمی‌کنم بود.&lt;br /&gt;من درباره‌ی قرص اکس شنیده‌ام که توهم ایجاد می‌کند و پس از مصرف آن، فرد چیزهایی درک می‌کند که وجود ندارند و همین توهم باعث بروز حالات عجیبی در فرد می شود.&lt;br /&gt;تعریفی که دوست من از آن‌چه پس از مصرف 1/5 شربت (فکر می‌کنم حدود 250 میلی‌گرم می‌شود) دکسترومتورفان، از حالاتی که بر او گذشته بود داشت، کاملاً از آن توصیفاتی که درباره‌ی قرص اکس شنیده بودم، متفاوت بود.&lt;br /&gt;گویا او شربت‌ها را در عصرگاهی از یک روز بهاری خورده بود و پس از آن، بر خلاف انتظار (چنان‌که روی شربت دکسترومتورفان نوشته شده، مصرف این داروی خلط‌آور، خواب‌آور نیز هست) تا زمان مدیدی (حدود 12 ساعت) خواب‌اش نبرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ساعات روبه ساعات پایانی او دو تجربه‌اش را توانسته بود ادراک نیز بکند. یکی ، یک تجربه‌ی متوهمانه بود که به نظرش آمده بود در فوتبالی که از تلویزیون پخش می‌شود، حضور دارد و حرکات او در آن بازی تاثیرگذار است. و یکی ادراک متفاوتی که از شنیدن دو موسیقی متفاوت از یکدیگر، (یکی موسیقی پینک‌فلوید و یکی یک آهنگ دیگر (که الان یادم نمی‌آید، چه را می‌گفت)) داشت. می‌گفت در آن حالت به نظرش می‌آمده که گروه پینک‌فلوید که آن‌ها را هنوز به درستی نمی‌شناخته، به او نزدیک هستند و در کنار او مشغول نواختن و خواندن هستند، در حالی که نسبت به موسیقی دیگر، ابداً چنین چیزی را حس نکرده بود.&lt;br /&gt;این تجربه، به خاطر آن‌که میزان دُز مصرف در آن، قدری بالاتر از حالت شادی‌آوری بوده است، که معمولاً انتظار می‌رود؛ برای افراد دیگری که تجربیات مشابهی داشتند و او این‌ها را برای‌شان تعریف کرده بود، کاملاً غیر منتظره و غیر قابل درک بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکسترومتورفان در میزان مصرف کم‌تر از یک شربت، حالتی شادی‌آورانه می‌آفریند که شباهت زیادی به حالتی دارد که از مصرف قرص اکس حاصل می‌شود. (این را می‌توانید در مدخل استفاده‌های غیر درمانی از دکسترومتورفان در ویکیپدیای انگلیسی) بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربه‌ی من اما، به قدری از این تجربه متفاوت بوده است، که پس از خواندن آن احتمالاً اشتراکی با این تجربه‌ی ذکرشده نخواهید یافت.&lt;br /&gt;من این تجربه را چهار سال پس از شنیدن آن‌چه دوست‌ام تعریف کرده بود و ودر تابستان هم‌این ام‌سال داشت‌ام.&lt;br /&gt;این‌جوری نگاه‌ام نکنید، من سیگار هم نمی‌کشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب‌آن‌گاه یک روز تابستانی از خواهرم خواستم که دو شربت دکسترومتورفان-پی برای من تهیه کند. یکی از آن‌ها البته این پسوند "پی" را نداشت و به همین دلیل، هنگام مصرف، مقدار زیادی از آن بلافاصله برگشت شد (روم به دیوار-بی‌‌ادبی است). بنابراین، من از میزان دقیق آن‌چه مصرف کردم اطلاع درستی ندارم و نمی‌دانم دُز مصرفی من چه‌قدر بوده است.&lt;br /&gt;فقط یادم هست، اولی که کاملاً جذب شد، دکسترومتورفان-پی بود و آن را ساعت 11 شب خوردم. و دومی که مقدار زیادی از آن جذب نشد، دکسترومتورفان (خالی) بود و آن را 6 صبح به زور به خودم نوشاندم.&lt;br /&gt;در این فاصله من خواب نرفتم و حرف‌های زیادی در ذهن من گذشت.&lt;br /&gt;با این وجود، ابداً آن حالت شادی آوری که غالباً در وصف افراد مصرف‌کننده‌ی این چیزها به‌کار می‌رود هرگز در من ایجاد نشد. به عکس، گرایش به آیات انجیل، قران، شعر حافظ و دیگر فضاهای فکری‌ای که قرابت خاصی با حالات عرفانی من داشت، که مدت‌ها بود از آن‌ها فاصله داشتم، در من قوت گرفت. چون از دوستم شنیده بودم که در این شرایط درک متفاوتی از موسیقی نواخته شده به‌وسیله‌ی گروه پینک‌فلوید خواهم داشت، آن را آوردم و گوش کردم؛ ولی هیچ رغبتی به آن حس نکردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا صبح‌گاه بیداری‌ای مطلق، همراه با راه‌رفتن‌های فراوان که اندکی "لم و لو"گی را هم در خود داشت، وجه غالب حالات من بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت ده صبح بود که مدتی کوتاه، آن تجربه‌ی خاص حاضر شد. با بستن چشمان. تصاویری پیش آمدند، که در حالت عادی هرگز در حضور ذهن ادراکی، خود را نزد بینایی من حاضر نمی‌کردند.&lt;br /&gt;تصاویر معمولا با یک دالان بزرگ آغاز می‌شدند که از میان دالانهای فراوان، رسماً توسط ناخودآگاه من، انتخاب می‌شدند و گاه با یک سرعت ماشینی یا چیزی فراتر (حدود 400 کیلومتر در ساعت) به پیش می‌رفتند و تقریباً چیزهایی را نشان می‌دادند که بطناً آرزوی دیدن بسیاری از آن‌ها را داشتم. گاهی از جاده‌هایی رد می‌شدیم که پر از درخت بود حاشیه‌اش و من حتا تابلوهای کنار راه را می‌دیدم، با وجود این‌‌که به سرعت از کنارشان عبور می‌کردیم.&lt;br /&gt;کاملاً برای من واضح بود که این تصاویر با آن‌چه در خواب مشاهده می‌شوند و ناواقعی بودن‌شان، و وجوه متناقض‌شان اظهرمن‌الشمس است، متفاوت است. در تصاویر مربوط به خواب هیچ کجا یک نام آشکار بر جاده‌ای دیده نمی‌شود و هیچ تمرد آشکاری از گذشته‌(ی من و آن مکان‌هایی که تسلط فراوانی به آن‌ها داشتم)، وجود نداشت.&lt;br /&gt;اما در این‌جا تصاویر به وضوح متفاوت بود و نام خیابان‌ها به وضوح به زبان‌های نزدیک به اروپای شرقی، آلمانی، فرانسوی و در یکی از موارد انگلیسی (مربوط به یک مکانی در امریکا) بود.&lt;br /&gt;من پایان‌نامه‌ی خودم را دیدم. صحافی شده. البته شک دارم که همین پایان‌نامه‌ی امروزین‌ام باشد، با این حال در آن روزها من هنوز بیش از 80 صفحه از پایان‌نامه‌ام را ننوشته بودم و آنچه می‌دیدم یک پایان‌نامه‌ی قطور 200 صفحه‌ای بود و می‌دانستم که آن را من نوشته‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزهای دیگری هم بود که از بعضی وضوح روشنی در ذهن من هست و از بعضی نیست. اما مهم‌ترین و عجیب‌ترین آن‌ها رویارویی با خودم بود. من خودم را دیدم، در حالی که تا حدود زیادی پیر بودم و در انتهای یک دالان، در جایی که پشت یک میز، قفسه‌ای از کتاب‌ها قرار داشت، کنار میز نشسته بودم و یک خنده‌ی آرامش‌بخش، همراه‌ام بود. کاملاً و آشکارا، آن‌که می‌دیدم خودم بودم و درک واضحی نسبت به این موضوع داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقاله‌ی مهمی که در این زمینه نوشته شده است، و من آن را پس از این تجربه خواندم، نوشته شده که مصرف معادل 4/5 شربت دکشترومتورفان، که حالت 4 نامیده می‌شود، به تجربیات برون بدنی می‌انجامد. یعنی حالتی که شما می‌توانید خود کنونی‌تان را ببینید. از بیرون بدن‌تان. و در کنارش تجربیاتی که فرد حس می‌کند شبیه به تجربیات وحیانی است.&lt;br /&gt;حالت من البته هرگز چنین نبود و همه‌ی توصیفاتی که از حالت شماره‌ی 2 در این مقاله صورت گرفته بود با تجربیاتی که من داشتم تطبیق داشت. چیزی بیش از حالت یک‌ام و کم‌تر از حالت سوم. با این حال توصیفات جزئی در هر موردی تفاوت‌های بارزی با موارد دیگر داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از این حالات، با آن‌چه برخی از ایماژهایی که در شعر خوانده شده توسط "دیوید گیلمور"، با نام "learning to fly" در ذهن ایجاد می‌شود، تطابق گسترده‌ای را نشان می‌داد.&lt;br /&gt;البته درک من از انگلیسی ناچیز است، اما با موسیقی این اثر و شعرش که اینک تا حدود زیادی آن را حفظ شده‌ام، به شکل ملموسی لحظاتی که در آن چند دقیقی بر من گذشت یاد‌آوری می شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما گمانه‌زنی خود من درباره‌ی ماهیت این اثر: خود من البته نه از ذهن چیزی می‌دانم و نه از شیوه‌ی کارکردش و نه از آن‌چه در طول تفکر می‌گذرد. در کتاب "هوش مصنوعی"ِ "راسل" (این راسل متفاوت از آن برتراند راسل معروف است)، یادم می‌آید جایی خوانده بودم که، در مغز حدوداً هر سه‌هزارم ثانیه یک‌بار، یک سیکل از گردش سیگنال انجام می‌گیرد که حاصل آن، افکار و واکنش‌هایی است که شبکه‌ی عصبی ما آن را از خود بروز می‌دهد.&lt;br /&gt;من به نظرم می‌رسد، تاثیر مصرف دکسترومتورفان-پی بر این قضیه، عمدتاً بر این مسئله متمرکز باشد و گویا تعداد این گردش‌ها در این حالت افزایش قابل ملاحظه‌ای می‌یابند (مثلاً به تقریباً بیش از سه برابر حالت عادی می‌رسند-این را از روی احساسی که در آن لحظات داشتم می‌گویم).&lt;br /&gt;به همین دلیل مغز قادر می‌شود، پیش‌گویی‌ها و تحلیل‌هایی را که در حالت عادی قادر به انجام آن‌ها نیست، انجام دهد و این پیش‌گویی‌ها با پیش‌آوردن تصاویری که نشان‌دهنده‌ی بخشی از آن‌ها هستند، به خود فرد نشان داده می‌شوند.&lt;br /&gt;البته یک تغییر دیگر هم که به نظر من به‌وجود می‌آید؛ و آن ورود ذهن متفکر به دامنه‌ی تفکر خیالی با همه‌ی وجود خودش (و به صورت هُلِستیک) است. این را عمیقاً می‌توان احساس کرد که ذهن، بالا نشینیِ همیشگی‌اش را رها می‌کند و خود رسماً در این ایماژها غوطه می‌خورد و آن عرصه‌ی کبریایی خود را موقتاً ترک می‌کند.&lt;br /&gt;شاید البته این سخنان غیر قابل درک به نظر برسند، برای شما و حتا برای بسیاری از کسانی که این حالات را داشته‌اند. برخی اشعار حافظ برای من نشانگری خاصی از این حالت به‌خصوص دارند، مثلاً: عشق دردانه‌است و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم در این‌جا تا کجا سر بر کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال، چنان‌که در ویکیپدیا درباره‌ی مصرف غیر دارویی دکسترومتورفان توضیح داده شده، کم‌تر کسی است که پس از یک‌بار مصرف غیر دارویی دکسترومتورفان و تحمل سردردهای بسیارشدیدی که پس از آن عارض می‌شوند، هوس کند، یک‌بار دیگر این آزمون را انجام بدهد و خود من هم اگر هر چه بهم بدهند، بار دیگر این تجربه را از سر نمی‌گذرانم.&lt;br /&gt;تجربه‌ی چندین و چندباره‌ی این دارو یا مصرف بیش از حدش، می‌تواند اثر تخریبی دائمی و شدیدی بر سیستم عصبی انسان داشته باشد که با توصیفی که در گمانه‌زنی کورکورانه‌ی من از ماهیت کلی امر رفت، تاحدود زیادی تطبیق دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر جهت، این شاخه‌ای است که من دوست دارم در مورد آن فراوان بیاموزم و بعدها که با آموخته‌های فراوان به سراغ این‌نوشته‌ام می‌آیم به تحلیل آبکی آن قاه‌قاه بخندم.&lt;br /&gt;از میان کسانی که در این زمینه، تحقیق می‌کنند، یکی از افرادی که نام‌اش به نظرم ایرانی آمد را یافتم و ایمیلی به او زدم، که مع‌الاسف بی‌پاسخ ماند.&lt;br /&gt;اسم‌اش "نینا آذری" است. در موردش خودتان می‌توانید جست‌وجو کنید و نیازی به لینک دادن من نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رشته‌‌ای که علاقه‌ام را به آن این‌جا اظهار می‌دارم و شدیداً مایل‌ام آن را دنبال کنم، "الهیات‌شناسی عصبی" یا "Neurotheology"  است. امیدوارم قسمت‌ام بشود که در همین دنیا تا حدود زیادی به دنبال آن بگردم و در آن غوطه بخورم.&lt;br /&gt;کتابی به همین نام هم چاپ شده که من البته به دلیل نداشتن "کردیت کارد" از خواندن‌اش محروم هستم.&lt;br /&gt;مقدمتاً البته، آثاری چون "عرفان و فلسفه" استیس، "انواع تجربه‌ی دینی" ویلیام جیمز، و کتاب‌هایی از اوتو و چند تن دیگر را آورده‌ام که با خواندن‌شان پیش‌زمینه ای در خودم ایجاد کنم. باشد که زندگی چنان که می‌خواهد مرا به‌پیش ببرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-6959245394033546797?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_29.html' title='آثار غیردرمانی دکسترومتورفان-پی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/6959245394033546797/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=6959245394033546797&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6959245394033546797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6959245394033546797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_29.html' title='آثار غیردرمانی دکسترومتورفان-پی'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-4988828908291040197</id><published>2008-11-26T18:24:00.008+03:30</published><updated>2008-11-26T18:46:06.339+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هستی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساسات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><title type='text'>نشستم و جلوی همه گریه کردم</title><content type='html'>برای اولین بار در عمرم، نشستم و جلوی چند نفر گریه کردم. یعنی خیلی سعی کردم که جلوی خودم رابگیرم، اما نشد که نشد. اشک‌ها بیرون می ریختند. آن هم نه برای یک چیز خیلی بزرگ. برای یک مرحله‌ی خیلی کوچک که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که برای‌ام در آن دردسری بزرگ شود. گفتند این اولین بار نیست که این اتفاق می‌افتد. برای بار چندم است و چه بسا افرادی که ماه‌ها بی‌هوده و بی‌جهت معطل گم‌شدن‌هایی شده‌اند که در این قسمت اداری صورت می‌گیرد. با این همه ثبتی که می‌کنند و این همه وقتی که برای ثبت کردن همه چیز می‌گذارند باز هم بسیاری درگیر بوروکراسی می‌شوند و چنان این بوروکراسی فشار عصبی بر آن‌ها وارد می‌آورد که خود کارمندها هم غصه می‌خورند. دو نفر از خانم‌های کارمند وقتی گریه‌ی مرا دیدند، اشک‌های‌شان داشت در می‌آمد. آن‌ها کاملاً در بطن کار بودند و می‌دانستند که من در این چهل روز چه‌قدر آمده‌ام و رفته‌ام و فقط به‌خاطر یک سهل‌انگاری کوچک همه چیز داشت می‌رفت روی هوا. &lt;br /&gt;تازه کار زمانی درست شد که (با تحریک من) یک تلفن پر از خشم به یکی از مسئولین زده شد. و تازه آن‌گاه بود که برخی ثبت‌های دیگر بوروکراسی را برای من رو کردند و بالاخره گم‌شده یافته آمد. و تازه فهمیدیم که اصلاً در جلسه‌‌ای که باید طرح می‌شده یادشان رفته طرح‌اش کنند و به روش ماستمالاسیون تا جدودی کار را درست کردند و یک‌جورهایی این قسمت بوروکراسی را راه انداختند تا پیش برود. بقیه‌اش هنوز مانده، تا چه پیش آید و چه نتیجه دهد.&lt;br /&gt;من مانده‌ام اگر جای من کس دیگری بود که آن تلفن پرخشم را به عنوان ذخیره‌ی کلیدی نمی‌داشت تا کی باید در این بوروکراسی می‌چرخید و چه‌گونه راه برای‌اش گشوده می‌شد؟&lt;br /&gt;تازه این‌ها دغدغه‌های اصلی نیستند، حوادثی در زندگی‌ام آفریده‌ام نگفتنی. پرونده‌هایی برای خودم درست کرده‌ام، که خودم هم مانده‌ام چگونه بدون این‌که خودم خبر داشته باشم و هنوز هیچی نشده دارد با این قوت برای‌ام شکل می‌گیرد.&lt;br /&gt;با این وجود، الخیر فی ما وقع. به قول یکی از دوستان، که اینک دیگر وبلاگ‌اش مدت‌هاشت خاک می‌خورد، بعدها آدم می‌نشیند و به این ریزنگری‌های خود می‌خندد. به‌هرحال این نظام احسن است. چون غیر از این چیزی نمی‌تواند باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-4988828908291040197?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title='نشستم و جلوی همه گریه کردم'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/4988828908291040197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=4988828908291040197&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/4988828908291040197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/4988828908291040197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title='نشستم و جلوی همه گریه کردم'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-2412948395361988910</id><published>2008-11-24T22:37:00.004+03:30</published><updated>2008-11-24T23:31:42.486+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='منطق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته، کفشیات'/><title type='text'>حافظ رقومی؟</title><content type='html'>اگر قسمت‌های پایانی دیوان حافظ را دیده باشید، حتماً متوجه این نکته شده‌اید که این دسته از اشعار حافظ تفاوت‌های زیادی با مجموعه‌ی غزل‌های او دارند. همان ایضاًله‌ها را می‌گویم. نمی‌دانم دو مثنوی را هم جزو این دسته می‌گیرند یا نه. &lt;br /&gt;معمولاً خوانندگان دیوان حافظ به این قسمت توجه خاصی ندارند و اگر نگاهی به آن انداخته باشند، خیلی گذری و سرسری از آن رد شده‌اند. &lt;br /&gt;خصوصاً برای کثیر مردم این سرزمین، که تفالی (برای زدن تفال) به حافظ می‌اندیشند، این قسمت‌ها در قاموس فکری‌شان درباره‌ی حافظ جایگاهی ندارد.&lt;br /&gt;من حافظ‌شناس نیستم که بخواهم در صحت انتساب این اشعار به حافظ شک کنم یا آن‌ها را تایید کنم، ولی به هر حال حافظ به نسبت دیگر شعرا هم به زمان ما نزدیک‌تر است و هم از همان ابتدا مورد توجه قرار داشته و احتمال این‌که این قسمت‌ها سروده‌ی او نباشد، اندک است. &lt;br /&gt;یکی از ویژگی‌های این قسمت‌ها نزدیکی مضامین طرح شده در آن‌ها گاهی با رباعیات خیام است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چرخ به هر گونه همی دار امید&lt;br /&gt;وز گردش روزگار می‌لرز چو بید&lt;br /&gt;گفتی که پس از سیاه رنگی نبود&lt;br /&gt;پس موی سیاه من چرا گشت سپید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمر&lt;br /&gt;وآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر&lt;br /&gt;بیدارشو ای خواجه که خوش‌خوش بکشد&lt;br /&gt;حمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و از این دست اشعار که در میان این ایضاًله‌ها زیاد از آن‌ها می‌توان یافت.&lt;br /&gt;به هر حال به نظر من اهمیت این قسمت از اشعار حافظ هم کم‌تر از بحش نخست نیست و حافظ که بسیار به ایجاز سخن گفته، بی‌هوده به گفتن این اشعار دست‌نیازیده است. خصوصاً از بطن برخی از این اشعار برمی‌آید که در سالیان کهن‌سالی حافظ سروده شده‌اند و  در سال‌های پختگی و دانایی او.&lt;br /&gt;اما یک نکته‌ی مهم در این ایضاًله‌ها توجه فراوانی است که در آن‌ها دربه‌کارگیری حروف ابجد شده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رحمن لایموت چو آن پادشاه را&lt;br /&gt;دید آن‌چنان کزوعمل الحیر لایفوت&lt;br /&gt;جانش غریق رحمت خود کرد تا بود&lt;br /&gt;تاریخ این معامله "رحمان لایموت"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که می‌شود 786. یعنی پنج یا شش سال قبل از وفات حافظ و در ۵8 سالگی او. حافظ به آسانی یک تاریخ را با حروف ابجد نشان داده و آن را در قافیه‌ی شعر خود آورده است. البته این تسلط در میان ادبای قدیم دیگر نیز گاهی دیده می‌شود. مثلاً کسانی که "عدل مظفر" را که نشان‌دهنده‌ی تاریخ به ثمررسیدن نهضت مشروطه است را ساخته‌اند. یا خود شعری که درباره‌ی تاریخ مرگ حافظ سروده شده است و ...&lt;br /&gt;از این دست اشعار که حافظ تاریخ‌ها را به‌وضوح با بهره‌گیری از حروف ابجد نشان‌داده، بیش از یکی دو مورد در بین این ایضاًله‌ها دیده می‌شود و همین مرا به شک می‌اندازد.&lt;br /&gt;کسی که با بطن عددی کلمات چنان آشناست که به سادگی می‌تواند یک تاریخ را در بخش قافیه‌ قرار دهد، احتمالاً بیش از این‌ها با بطن عددی (ابجد) حروف  و کلمات می‌تواند بازی کند و آن‌ها را به‌کارگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کجا معلوم که در غزلیات خافظ، از این اعداد درونی‌تر و پنهانی‌تر استفاده نشده باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخ به این پرسش البته نیازمند دانستن مسائل زیادی درباره‌ی شعر حافظ است که بدبختانه من کوچک‌ترین اطلاعاتی در مورد آن ندارم. اما برخی کلمات در غزلیات او به‌راستی شک‌برانگیزند. یک محاسبه‌ی ساده در مورد برخی از کلمات به‌کارگرفته‌شده از طرف حافظ نشان می‌دهد که به ابجد، اعدادی بین 727 تا 791 هستند، یعنی دوره‌ای که حافظ در آن می‌زیسته است.آیا این مورد اتفاقی است و هیچ رمز و رازی در این زمینه وجود ندارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من قضیه قدری مشکوک به نظر می‌رسد، اما حل آن از عهده‌ی من برنمی‌آید. نیاز به تاریخ‌دانی، ادبیات‌دانی و زبان‌دانی فراوان دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خوب که چی؟ گیرم که این اعداد حامل رموزی است؟ چه دردی دوا می‌کند؟ قطعاً هیچ. اما به ‌هرحال همیشه کشف رمزهایی که انسان‌های پیشین نهاده‌اند برای انسان یک قضیه ی جالب و توجه برانگیز بوده است و توجهات زیادی را به خود جلب می‌کند.&lt;br /&gt;مثل آن یارویی که رفته بود با فتوشاپ عکس داوینچی را بررسی کرده بود و نشان داده بود که با تغییر جای مجدلیه و عیسا، مجدلیه خوابیده بر روی دوش عیسا به نظر می‌رسد (همچون معشوقان) و از این دست کشف رمزها که فراوان مورد توجه قرار گرفته‌اند.&lt;br /&gt;به‌هرحال فکر کردم این‌جا بگویم. گرچه گویا این روزها کم‌تر چشمی نظر بر این حاشیه می‌دوزد.&lt;br /&gt;گفتم که گفته باشم. اهیا شراهیا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-2412948395361988910?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html' title='حافظ رقومی؟'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/2412948395361988910/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=2412948395361988910&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2412948395361988910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2412948395361988910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html' title='حافظ رقومی؟'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-2337978051010341105</id><published>2008-11-23T21:53:00.003+03:30</published><updated>2008-11-23T22:08:38.087+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بازی انتقادی'/><title type='text'>اینک، اندیشه‌ی احیا؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2008/11/post_666.shtml"&gt;صاحب سیبستان زده است به سیم آخر&lt;/a&gt;. به نظر من دیر است اما. وبلاگستان، مدت‌هاست که دیگر وبلاگستان نیست. آنی که پیش‌ترها بود، خود را نشان می‌داد و جایگاهی فوق‌العاده برای دگراندیشی‌های پویا و پرتحرک. هزارتو یکی از آخرین جایگاه‌هایی بود که نشانگر بازمانده‌هایی از آن عصر بود. از رفتن چیزهای خوب  و غیب‌شدن و ناپدید شدن آن‌ها گریزی نیست. اما اندیشیدن به اسباب اتمام عصر رونق وبلاگستان که تنها گهگاهی &lt;a href="http://parsanevesht.blogspot.com/"&gt;پارسا&lt;/a&gt; بر آن تکیه می‌کرد، اینک دیگر مداوای احیای آن نمی‌کند. از  وقت مداوا مدت‌هاست که گذشته است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-2337978051010341105?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_23.html' title='اینک، اندیشه‌ی احیا؟'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/2337978051010341105/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=2337978051010341105&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2337978051010341105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2337978051010341105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_23.html' title='اینک، اندیشه‌ی احیا؟'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-2508558828611430966</id><published>2008-11-22T10:09:00.001+03:30</published><updated>2008-11-22T10:26:37.486+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساسات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><title type='text'>تاخیرهای ناخواسته‌ی خواسته</title><content type='html'>نمی‌دانم چرا یک چیزی را که قلباً تمایل نداری زود اتفاق بیفتد اما به‌هرحال باید در زندگی‌ات اتفاق بیفتد، حوادث به شکلی پیش‌اش می‌برند که مدام با تاخیر مواجه شود. یکی دو تا تجربه هم ندارم. همین الان چهارپنج تا از این‌ها دارد با هم اتفاق می‌افتد. خب چاره چیست. باید با خویشتن خویش ساخت. خواسته‌ی او نزدیک نشدن به این مسائل بوده و این‌ها هم به‌عمد مدام خودشان را به تاخیر می‌اندازند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-2508558828611430966?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html' title='تاخیرهای ناخواسته‌ی خواسته'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/2508558828611430966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=2508558828611430966&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2508558828611430966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2508558828611430966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html' title='تاخیرهای ناخواسته‌ی خواسته'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-2763011224159665772</id><published>2008-11-21T11:06:00.006+03:30</published><updated>2008-11-21T11:25:46.739+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تصمیمات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هستی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><title type='text'>گاهی شوکران را بنوش</title><content type='html'>آدم خوب است گاهی برای چندمین بار داستان «شوکران‌نوشی سقراط» را بخواند و بعد در مورد واکنش‌هایش در قبال مسائلی که هر روز برای‌اش پیش می‌آورند تصمیم بگیرد. &lt;br /&gt;تن به دروغ سپردن یا چیزی شبیه به دروغ به‌هم بافتن برای خلاصی از گرفتاری‌هایی که انسان را در آن می‌نهند، رنجش‌های عمیقی در بطن پدید می‌آورد که در همان انزوایی که آدم در آن هست هم، روح آدم را از چنگ خود رها نمی‌کند و به حال خود وانمی‌گذارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-2763011224159665772?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='گاهی شوکران را بنوش'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/2763011224159665772/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=2763011224159665772&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2763011224159665772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/2763011224159665772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='گاهی شوکران را بنوش'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-1645122900631823823</id><published>2008-09-17T06:37:00.005+04:30</published><updated>2008-09-17T06:47:42.689+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><title type='text'>محبوب ترین شخصیت زندگی من از دنیا رفت</title><content type='html'>&lt;a href="http://im.sify.com/sifycmsimg/sep2008/Entertainment/Movies/14758913_Richard_b.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://im.sify.com/sifycmsimg/sep2008/Entertainment/Movies/14758913_Richard_b.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://images.theage.com.au/ftage/ffximage/2008/09/16/to_wright2_narrowweb__300x402,0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://images.theage.com.au/ftage/ffximage/2008/09/16/to_wright2_narrowweb__300x402,0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://a123.g.akamai.net/f/123/12465/1d/www.nationalpost.com/arts/792406.bin?size=404x272"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://a123.g.akamai.net/f/123/12465/1d/www.nationalpost.com/arts/792406.bin?size=404x272" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.ugo.com/images/uploads/richard-wright.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://blog.ugo.com/images/uploads/richard-wright.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://retrolowfi.com/images/wright.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://retrolowfi.com/images/wright.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-1645122900631823823?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='محبوب ترین شخصیت زندگی من از دنیا رفت'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/1645122900631823823/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=1645122900631823823&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/1645122900631823823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/1645122900631823823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='محبوب ترین شخصیت زندگی من از دنیا رفت'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-487694145609664051</id><published>2008-08-22T15:33:00.007+04:30</published><updated>2008-08-22T15:42:59.358+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساسات'/><title type='text'>احساسات باطنی به ظهور نرسیده</title><content type='html'>من چهار-پنج روز عاشق بودم. خودم هم باورم نمی‌شود، اما احساس ویژه‌ای داشتم که تا آن روز هیچ‌گاه سراغ‌ام نیامده بود و پس از آن نیز هیچ‌وقت سراغ‌ام نیامده ‌است. البته شاید بیش از عاشق بودن، احساس غربت می‌کردم؛ غروبی بود که تنها نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که من چرا اینجوری هستم. او روبه‌رو، بیست-سی متر آن‌طرف‌تر، میان دخترهایی نشسته بود که در آن اردو همراه ما بودند. می‌گفتند و می‌خندیدند. از خودم بدم می‌آمد. از غربت و تنهایی‌ای که هیچ جوری نمی‌توانستم آن را بشکنم. کمی بعدتر، بچه‌ها آمدند و نزدیک من نشستند. کلی تلاش کردند، تا دل من شاد شود. این سو از تنهایی درآمده بود و به جنبش و تکاپو افتاده بود. آن طرف‌تر اما، همان که به او فکر می‌کردم، تنهای تنها نشسته بود. به آسمان نگاه می‌کرد. گاهی به اطراف. گاهی به ما، جوری که متوجه نشویم. نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد، اما حرکات‌اش بی‌شباهت به آنچه من ساعتی پیش از خودم بروز می‌دادم نبود. بعدتر البته هر دو طرف شاد و خرم شد. جدا، جدا. روز بعدش نه، روز بعدترش خیلی با هم بودیم. در اصفهان می‌گشتیم و تا بعداز ظهر خیلی به او نگاه می‌کردم. اما هیچ فرصتی برای باز کردن در صحبت با او برای خودم پیدا نکردم. بعد هم، پایان همه چیز بود تا زمانی که عید رسید و بعد از عید، زمانی که بچه‌ها اردوهای زیادی ترتیب می‌دادند، باز هم همدیگر را می‌دیدیم. دوست دیگری داشت و این‌ها هر دو فهمیده بودند که من عاشق یکی‌شان شده‌ام. اما آن زمان، من دیگر عاشق هیچ‌کدامشان نبودم. زمانی عاشقی من تمام شده بود. تنها رگه‌هایی از آن احساسی را که پیش از عید داشتم، در وجودم احساس می‌کردم. این احساس مدام رقیق‌تر و رقیق‌تر شد، تا آن‌که به‌کلی محو گردید.&lt;br /&gt;در همان زمان‌ها بود که این که درباره‌اش گفتم و دوست‌اش و دوسه‌تا از رفقای خودم (که طبیعتاً پسر بودند) تقریباً همزمان از من خواستند که اطلاعاتی درباره‌ی کنکور کارشناسی‌ارشد کامپیوتر و کتاب‌های منبعی که در مورد هر درس وجود دارد، به آن‌ها بدهم. حاصل کار، به سبب شوق و رغبتی که آن احساس در من می‌آفرید،‌ جزوه‌ی جالبی بود، درباره‌ی منابعی که در زمینه‌ی مطالعه‌ی منابع کامپیوتر در کارشناسی ارشد، تهیه کردم. اصلاً نمی‌دانم، که برای چه وقتی دلیل این کوشش کوچک، اما به‌نظر بی‌دلیل مرا پرسیدند، راست‌اش را نگفتم و یک دروغ بزرگ (از نظر خودم) به آن‌ها تحویل دادم. البته این‌ها همه به احساساتِ جورواجوری که در آن روزها داشتم و خیلی از آن‌ها را خودم هم درک نمی‌کردم، برمی‌گشت.&lt;br /&gt;به هر جهت، آن دوره گذشت و تنها چیزی که از آن دوران باقی ماند، خاطراتِ احساساتِ بطنیِ به ظهور نرسیده‌ی من بود و ملاحظات‌ام درباره‌ی منابع کارشناسی ارشد رشته‌ی خودمان، که &lt;a href="http://mohsenmomeni2.blogspot.com/2005/11/blog-post_22.html"&gt;خلاصه‌ای بسیار کوتاه&lt;/a&gt; از آن‌ها را روزگاری در دریچه‌ی پُشتی وبلاگ نوشتم. حالا هر وقت که به سراغ وبلاگی می‌روم، که بی‌محابا و بدون ذکر منبع و مرجع و غیره و ذلک، اقدام به کپی‌-پیستِ این قسمت از نوشته‌های من کرده و از هر جا هم دل‌اش خواسته آن را بریده(که البته، اگر نخواهم دروغ بگویم، در ابتدا اندکی هم احساس ضدکپی‌لفت واقع‌شدگی را در من می‌آفریند)، آن احساسات خفته و آن خاطرات کج و معوجی که خودم هم نفهمیدم به کجا می‌خواست برسد و به هیچ جایی نرسید، در یاد من زنده می‌شوند و امید می‌برم که روزی دوباره آستانه‌ی آن احساسات موهوم و غریب‌ در برابرم قرار گیرد و من در آن آستانه بایستم، که به قول بزرگی، در آستانه ایستادن، خود، کار سترگی است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-487694145609664051?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/08/blog-post_22.html' title='احساسات باطنی به ظهور نرسیده'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/487694145609664051/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=487694145609664051&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/487694145609664051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/487694145609664051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/08/blog-post_22.html' title='احساسات باطنی به ظهور نرسیده'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-842236374844109928</id><published>2008-08-21T15:54:00.004+04:30</published><updated>2008-08-21T16:25:20.853+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>بریدا</title><content type='html'>شاید اگر فرصتی دست داد، مفصل درباره‌ی رمان "بریدا"ی "پائولو کوئلیو بنویسم. که به احتمال زیاد هم دست می‌دهد. من هنگام خواندن این رمانٰ احساس می‌کردم که کوئلیو یکسری مطالعات نه‌چندان عمیقٰ درباره‌ی برخی سنت‌ها کرده و بعد تلاش کرده که ترسیمی قابل قبول از آموخته‌های خود ارائه دهد. رگه‌هایی از سنت‌گرایی، رگه‌هایی از پاگانیسم و برخی نحله‌ها و مکاتب دیگر در این کتاب او با هم آمیخته شده‌اند و یک معجون جادویی ساخته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته برای قضاوت زود است و باید به برخی نقدها و نظرات دیگران درباره‌ی کتاب او نگاهی بیندازم.&lt;br /&gt;من در کل به‌خاطر پیش‌زمینه‌ی منفی‌ای که یکی از دوستان‌ام درباره‌ی کوئلیو در ذهن‌ام ایجاد کرده، و عدم توانایی فاصله‌گرفتن از پیش‌داوری‌های ذهنیٰ بااکراه زیاد کتاب را شروع کردم. اما برخلاف بسیاری از کتاب‌های داستان که کلی برای تمام‌کردنشان زور زده‌ام، این یکی را خیلی سریع خواندم.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;با توجه به این‌که در این چند وقت که ویستا نصب کرده بودم، از نیم‌فاصله محروم بودم (و عذاب شدیدی را به خاطر محرومیت از این نعمت مهم تحمل می‌کردم)، اینک کمی بدعادت شده‌ام و نوشتن با صفحه‌‌کلیدِ تری‌لی‌اوتی، کمی برای‌ام سخت شده‌است. به‌خاطر نشان دادن &lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=1524020127"&gt;این صفحه&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C"&gt;این صفحه&lt;/a&gt;، از &lt;a href="http://blog.malakut.ir/"&gt;این آقا&lt;/a&gt; متشکرم..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-842236374844109928?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='بریدا'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/842236374844109928/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=842236374844109928&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/842236374844109928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/842236374844109928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='بریدا'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-5673753419627326709</id><published>2008-07-04T13:50:00.002+04:30</published><updated>2008-07-04T14:22:39.017+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته'/><title type='text'>تا فهم آزادی فاصله ی زیادی داریم</title><content type='html'>فکر می کنم هنوز خیلی مانده تا مفهوم آزادی در بین ماها جا بیفتد. مسائلی که این روزها درباره ی بلوتوث در ابعاد وسیع طرح می شود و واکنش های در برابر آن از طرف مخالفین، مسائلی که درباره ی امنیت اجتماعی مطرح می شود و بسیاری از بحث هایی که در بین افراد غیراقتصاددان درباره ی شیوه های بهبود اقتصاد مطرح می شود، نشان از این دارد که فهم مفهوم آزادی و شیوه ی تفکر آزادمنشانه در بسیاری از گروه ها و افرادی که مدعی آزادی خواهی هستند به درستی صورت نگرفته و این عدم ادراک خصوصاً در این روزها عموماً خودش را در بین ما نمایان می کند. &lt;br /&gt;فکر می کنم باید یک پست مفصل در این مورد بنویسم و نشان دهم که تفکر آزادمنشانه در چه جاهایی تفاوت ظریف خود را با شیوه ی فکری ای که خصوصاً در بین اصلاح طلبان وجود دارد نشان دهم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-5673753419627326709?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/07/blog-post_04.html' title='تا فهم آزادی فاصله ی زیادی داریم'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/5673753419627326709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=5673753419627326709&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/5673753419627326709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/5673753419627326709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/07/blog-post_04.html' title='تا فهم آزادی فاصله ی زیادی داریم'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-1459392499460332996</id><published>2008-07-01T02:16:00.002+04:30</published><updated>2008-07-04T14:23:17.017+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روایت'/><title type='text'>اختلاف خصلتی/ اختلاف موقعیتی</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;م: در دیوان ایشان که همین امسال به فارسی ترجمه شده این مطلب به چا÷ رسیده که ایشان در قطعه شعری که پس از صلح برادرش سروده, گفته ننگ بر بنی هاشم از این پس با این کاری که برادر من انجام داد. بنی هاشم چگونه پس از این می توانند سربلند کنند؟&lt;br /&gt;ت: یعنی شما می گویید این ها اگر در شرایط هم قرار می گرفتند تصمیمات یکسانی نمی گرفتند؟&lt;br /&gt;ابداً.&lt;br /&gt;ا: البته نظر امام این نبود که انبیا اگر یکجا بودند همه با هم یکسان بودند, بلکه این بود که آن ها هیچ اختلافی با هم نداشتند.&lt;br /&gt;م: این هم حرف درستی نیست. نمونه اش همین چیزی که گفتم. این دو سال ها با هم زندگی می کردند. اما خصلت هایشان در این زمینه خیلی متفاوت بود. یکی تساهل گرا بود. چیزی توی مایه های همین ممد خاتمی خودمان, البته منظور فقط یک تشابه جزیی در یک مورد است (از ترس گیرهای بی خود)  و آن یکی محکم و پای فشارنده بر زیر بار ظلم  نرفتن. همین شعر خیلی چیزها را نشان می دهد. &lt;br /&gt;ت: خوب البته این امر را باید در تاریخ مورد تحقیق و بررسی قرار دهیم چون مدعای شما خیلی شک برانگیز است.&lt;br /&gt;م: شما بقیه تاریخ را چگونه قبول کرده اید که حالا در این یک مورد که خلاف پیشینه ی نظری ذخیره شده در ذهن تان می بینید فوراً احساس می کنید که باید منتظر تاییدهای دیگر باشید. وجود این آقا را هم شما همین گونه قبول کرده اید. تواتر اضعار ایشان هم کم تر از تواتر تواریخی که از وجود ایشان گواهی داده نیست. پس هیچ راهی برای عدم پذیرش نمی ماند. &lt;br /&gt;ت, ا و بقیه: اوهوم, اگر به این مرد خیلی رو بدهیم راست راست می آید و همه مخمان را زیر و رو می کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طوایف چرا هنگامه می نمایند و امم به خیال باطل اندیشه می نمایند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-1459392499460332996?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='اختلاف خصلتی/ اختلاف موقعیتی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/1459392499460332996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=1459392499460332996&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/1459392499460332996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/1459392499460332996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='اختلاف خصلتی/ اختلاف موقعیتی'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-6460143621232545482</id><published>2008-06-29T16:56:00.002+04:30</published><updated>2008-07-04T14:25:52.173+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نکته'/><title type='text'>این چند نفر</title><content type='html'>&lt;p&gt;گوگل ریدر من از نوشته‌های این چهار نفر پرشده. خودتان نگاه کنید می‌بینید کدام‌ها را می‌گویم. این چهار تا روزی ده مطلب می‌نویسند و بقیه ده روزی یکی.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-6460143621232545482?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/blog-post_29.html' title='این چند نفر'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/6460143621232545482/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=6460143621232545482&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6460143621232545482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/6460143621232545482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/blog-post_29.html' title='این چند نفر'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-4049148295094059779</id><published>2008-06-28T08:11:00.002+04:30</published><updated>2008-07-04T14:25:32.970+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;فردا همکلاسی من دفاع می کند. خیلی هاشان تا حالا دفاع کرده اند. فکر می کنم من و سه نفر دیگر مانده ایم. خدا کند زودتر بتوانم این انتهای کار را تمام کنم و از این مرحله سربلند بیرون بیایم. برام دعا کنید.&lt;br /&gt;این رفیق مان که خیلی سریع تر از آنچه فکر می کردم توانست پایان نامه اش را بنویسد. خدا کند من هم بتوانم زود به اتمام برسانم اش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-4049148295094059779?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/blog-post_28.html' title='...'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/4049148295094059779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=4049148295094059779&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/4049148295094059779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/4049148295094059779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/blog-post_28.html' title='...'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-5687175896418141504</id><published>2008-06-28T00:32:00.002+04:30</published><updated>2008-07-04T14:26:59.511+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مشکل'/><title type='text'>traylayout-1.2 در ویستا چگونه؟</title><content type='html'>کسی نمی داند چگونه می شود tray-layout تحت xp را در ویستا اجرا کرد. تایپ کردن بدون استفاده از آن چند سال بعد از عادت کردن به تایپ تحت آن شرایط واقعاً مشکل است.توی ویستا واقعاً من خیلی مشکل برام ایجاد شده. سرویس پرینتر این ویستایی که نصب کردم, اصلاً وجود نداره. هیچ سرویس spoolerی درش نیست. بقیه ی مشکلاتش هم یکی یکی خودشونو دارند نشون می دهند.اما مزایای زیادی هم داره که راحت نمیشه ازشون دل کند. ضمناً به همت دانشجویان معظم و معزز سریال فرندز مورد تماشا قرار گرفت و هنوز هیچی نشده, من و پسرخاله ام به شدت بهش علاقه مند شده ایم و در انتظار روز دوازدهم هستم که سال های ÷ایانی اش را هم از دانشجوها دریافت کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-5687175896418141504?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/traylayout-12.html' title='traylayout-1.2 در ویستا چگونه؟'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/5687175896418141504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=5687175896418141504&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/5687175896418141504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/5687175896418141504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/traylayout-12.html' title='traylayout-1.2 در ویستا چگونه؟'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15159459.post-1930149833908658506</id><published>2008-06-15T20:49:00.000+04:30</published><updated>2008-06-15T20:49:00.835+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زیتونی'/><title type='text'>روان‌کاوی خودم</title><content type='html'>&lt;p&gt;1) این پست رو برای خودم نوشته‌ام. مخاطب اصلی‌ش خودم هستم. نخونیدش.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;‌ 2) مدام مشغول کارهایی هستم که مربوط به خودم نیست یا اون کار اصلی‌ای که باید انجام بدم و براش برنامه‌ریزی کردم نیست. حتی وقتی با تعمد زیاد سعی می‌کنم فقط و فقط روی کار اصلیک تمرکز کنم و فقط همونو انجام بدم، یه آن به خودم میام و می‌بینم دارم یه کار دیگه انجام می‌دم که کاملاً به کاری که می‌خواسته‌ام انجام بدم بی‌ربطه.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;3) هر چی سعی می‌کنم از دست برگه‌دیدن و سؤال طرح کردن و کارهای اینجورکی خلاص شم، تموم نمیشن که نمیشن. امروز نگاه کردم دیدم چند تا از برگه‌های آزمایشگاه مونده. دیدن این برگه‌ها خیلی سخته. فکرشو بکنین که طرف دو سه صفحه‌ای نشسته کد نوشته و از این نظر که به این نتیجه رسیده که حتا وقتی هیچی بلد نیست، یه چیزایی از روی کتاب کپ بزنه و بنویسه، برگه‌ش در عین اینکه پره، بی‌ربطه به مسئله و حالا باید توش بگردی و ببینی تا چه حدش رو طرف شبیه اون چیزی که باید در میومده درآورده. و بعد ببینی این چقدر با معیارهایی که تعیین کردی می‌خونه و یه نمره‌ای بدی. احتمالاً توی دلشون خواهند گفت که طرف به شکل اگاتیک (egg اتیک) نمره میده و نمیدونن که در عمل چقدر سخته تعیین نمره برای این نوع برگه‌ها.&amp;nbsp; یه بار اگه تونستم چند تا از سؤالاشو اینجا می ذارم ببینین شکل سؤالات چه جوریه.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;۴) خدا لعنت کنه کسی رو که این بساط توزیع کوپن رو کشف کرد. وقتی ملتی رو که برای گرفتن کوپن میان می‌بینم واقعاً غصه می‌خورم. توی این شهر چقدر آدم بی‌سواد و کم‌سواد هست هنوز. و کسایی که اونقدر بیکارند که برای گرفتن کوپن دو ساعت قبل از باز شدن در توی صف می‌ایستند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;۵) باید خودمو از شر بعضی چیزا خلاص کنم. چیزایی که دوست ندارم دیگه ادامه داشته باشن. مرتب درگیر اوایل بعضی کارها میشم و بعد که می‌بینم خیلی گسترده‌س میرم سراغ یه چیز دیگه و این طرح‌های بلند مدت هیچ کدوم تموم نمیشن. باید یه برنامه‌ریزی‌ای بکنم که یکی‌یکی این‌ها رو تموم کنم. &lt;/p&gt; &lt;p&gt;۶) مواقعی که مسخره‌م می‌کنن خیلی تحت تاثیر قرار می‌گیرم. مدام به جملاتی که حاوی اون لحن تمسخرآمیز هستند فکر می‌کنم. حتماً باید راهی برای فرار از توجه به مسخره‌شدن‌ها وجود داشته باشه. در ضمن اینکه افق پیش روم خیلی تاریکه، کاملاً تو روحیه‌ام تاثیر منفی گذاشته. فکر می‌کنم خیلی ضعیف و بیچاره‌م. و در نگاه‌های دیگران هم مرتب این نکته را می‌خونم.&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15159459-1930149833908658506?l=mohsenmomeni.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/feeds/1930149833908658506/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=15159459&amp;postID=1930149833908658506&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/1930149833908658506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15159459/posts/default/1930149833908658506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mohsenmomeni.blogspot.com/2008/06/blog-post_178.html' title='روان‌کاوی خودم'/><author><name>Mohsen Momeni</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02550279449457543965</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10785434487423988731'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry></feed>